به نقل از کاپوچينو
٭ کارناوال غم
نمی خواهم ادای آدم بزرگ ها را در بياورم ...يا مثل بعضی دوستان وبلاگ نويسم در نقش تنها فردی که می فهمد در ايران چه خبر است حکم صادر کنم . اين نوشته فقط بيان احساسم است نسبت به آنچه در ايام محرم در ايران می گذرد ...شايد کمی تلخ باشد اما از همين اول روشن کنم به هيچ وجه قصد خراب کردن کسی را ندارم و به هيچ مقدساتی هم نمی خواهم توهين کنم !
امروز , به نظر من , محرم و مراسمش در ايران آنطور که از نشانه هايش پيداست دارد جای خالی رفتاری را پر می کند که در ظاهر در تضاد با اين ايام است ...رفتاری که پاسخ به ميل و خواستی کاملا طبيعی و انسانی است , ميل به شادی و همراهی و ابراز احساسات دسته جمعی که در اکثر جوامع امروز با فستيوال ها و کارناوال های شادی نمود عينی پيدا می کند ...اما مدتهاست دارند به جامعه ما می قبولانند که :
1. ما اصولا و ذاتا ملت غمگينی هستيم
2. ما اصولا و ذاتا ملت تک رو و ضد جمعی هستيم و هر تلاشی برای انجام يک کار جمعی به آنارشی منتهی می شود
3. اصلا ما از اول هم مسخره بازی ای به اسم و به شکل کارناوال نداشتيم
اول از همه روشن کنم منظورم از کسانی که می خواهند بقبولانند حکومت فعلی و نماينده رفتاری آنها , روحانيون , نيستند . اين دکترين فکری پايه هايش از زمان شاه اسماعيل بنا شده و در زمان قاجار که بايد تحميق مردم از مبارزه با روشنفکرهای غربی آغاز می شد به اوج رسيد ...
نمی خواهم با دليل و مصداق ثابت کنم هيچ کدام از آن 3 اصل درست نيستند,که اصلا مسخره هم هستند ...مگر ما همان آريايی هايی که از سرزمين بهشت گونشان حرفها زده اند نيستيم , بهشت و غم ؟
می خواهم بگويم حالا که ديگر کارناوال نيست و چهارشنبه سوری تبديل شده به ميدان جنگ وانفجار و بايد برای شادی کردن ,با و به همراه جمع , حتی برای بهانه ای مثل فوتبال 4 سال صبر کرد ... محرم شده جايگزين اينها ...
گروهی , دقيقا عين کارناوال ها , منظم و موزون با ريتم و آهنگ (حالا فرق ندارد بهشت يادِ اصلاح شدهء ! افتخاری باشد يا آهنگ معروف خواننده ترکيه ) راه می روند در خيابان ها و گروهی ديگر , عين کارناوال ها , در پياده رو تماشاگر هستند و لذت می برند ( که به اعتقاد من نه از شور غم انگيز و ياد کربلا که از نظم و زيبايی و هماهنگی موجود در آن صفوف ) همه تيپ و همه لباسی بينشان می بينی اکثرا هم روی مد لباس پوشيده اند , همه رنگی هم هست حتی قرمز ! قرمز رنگِ سال (و نه قرمز رنگ شمر ! ) , يا اصلا گروهی ديگر که دور و بر پرچم و بيرق و علم می چرخند و عشقشان اينهاست , باز عينا مانند عروسک ها و نشان هايی که در هر کارناوال هست و ويژه هم هست و خاص ! يا نه صبر کنيد ...بارزترينش شب عاشورا که معروف است به شام غريبان ...دلم می خواهد دقت کنيد و ببنيد رفتار طيف بزرگی از جامعه را ...دختر و پسر نشسته اند در دو گروه جدا و شمع دست گرفته اند و آرام تکانش می دهند فقط جای مايکل خالی است که آهنگِ We are the world بخواند . تازه نذری دادن هم هست، مثل انتهای همه فستيوال های معروف خارجی که قرار است با خوردن غذاها و نوشيدنی های که قبلا حاضر شده مراسم تمام شود.
---------------------------------
و اين هم پايان اين بحث!
آخرين روزهاي سال ۸۱ و عاشوراي حسيني

ايــران در عزاي سالار شهيــدان
تهران درسالروز قيام خونين كربلا وشهادت حضرت اباعبدالله الحسين ( ع ) و 72 تن از ياران باوفايش شهرهاي ايران غرق درماتم و عزاست.
آخرين نماز جمعه سال عزت وافتخارحسيني
آخرين نماز جمعه امسـال تهـران امـروز در عاشوراي سال عزت و افتخار حسيني به امامت آيت اللهامامي كاشاني امام جـمعـه مـوقـت تهران در دانشگاه تهران اقامه شد.
عاشوراي حسيني در برخي كشورها
درشب عاشوراي حسيني شمارزيادي از ايرانيان و شيفتگان حضرت ابا عبداللـه الحسين (ع) در كشورهاي مختلف درسوگ شهادت سيدالشهدا عزاداري كردند.
به گزارش واحد مركزي خبر, شمار شركت كنندگان در مراسم عزاي حضرت ابا عبداللـه حسين (ع) در مالز,ي در مقايسه با سالهـاي گذشته بسيار بيشتر بود و عزاداران با حال و هواي خاصي برسروسينه زدند و در مظلوميت حضرت سيدالشهدا (ع) گريستند و تا پاسي از شب, دعاي زيارت عاشوراقرائت و نوحه سرايي و سينه زني كردند.
افزايش 62 درصدي نام "حسين" در مشهد
تعـداد نـوزادانـي كـه امسـال در شهرمقدس مشهد به نام مبارك حسين نامگذاري شدهاند در مقايسه با پـارسـال بيـش از 62 درصد افزايش يافتهاست!
ايران و عراق تمام 'اسرای جنگی' را آزاد می کنند
جنگ هشت ساله ايران و عراق بيش از يک ميليون کشته بر جای گذشت!
ايران و عراق توافق کرده اند تمام اسرای باقی مانده از جنگ هشت ساله دو کشور (1980 تا 1988) را آزاد کنند.
در سوگ ۷۲ تن و يک تن سر ني
ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه
ندانستند كه اگر سر را بر ني گذارند، نواي ني جهان را نينوا خواهد كرد.
ندانستند عبور قطره هاي مبارك خون گلوي خون خدا بر ني زخمه هايي بر چنگ را مي ماند كه فراقي هاي كربلا را خواهد سرود كه تا جهان هست، موسيقي حزينش با ضربان قلب تمام عاشقان عدالت نواخته خواهد شد.
غوغا را تمام شده مي دانستند.
ندانستند ني خود هفت بند دارد كه هر بندش شرح ديگري بر آن عشق خواهد نوشت. بطن بطن اين راز گسترده خواهد شد و حكايت سرخ آن روز با چه مايه شور در دشتستان دلها اوج خواهد گرفت.
سر را بر بالاي ني ديدند اما دريغ كه سرِ ني را نفهميدند.
از آن رو كه:
شيطان فروغ از ديده هاشان گرفته بود و حياتشان در حيرتكده پست جاهليت مرده بود. خويش را پيشتر در گورهاي ماديت دفن كرده بودند.
بي آنكه قصد دانستن كنند يا ضربانشان به شوق حقيقت پرتپش شود.
ہ
نمي دانستند ني اسرار مگو را فاش خواهد ساخت. غائله اين سر ختم شدني نيست. بايد فردا تلاطم قلب هاي منقلب را مشاهده كنند.
نه شرحي بر ني داشتند، نه از سوز فراق سر چيزي مي دانستند. نه آيه هاي نور را مي فهميدند و نه اشك هاي بي شكيب مژگانهاي معصوم را. اين خوليان خشم تنها رو به قبله كاخهاي سبز نشسته بودند و به تماشاي آيه هاي شيطان عادت كرده بودند.
نه كلام را مي شنيدند؛ نه در راه شنيدن تلاش مي كردند. كران و كوران بودند كه از آينه جميل وحي مي گريختند.
گفته اند: شرورترين ذيروح نزد خداوند كسي است كه حس شنوايي ندارد. يعني كر است و كلام حق را نمي شنود و زبان ندارد كه آن را بيان كند.
ہ
نمي فهميدند كه آن سر ، سرْ خود را نمي گويد. او حديث از خود نمي سرايد. و ما ينطق عن الهوي ان هوالا وحي يوحي . او بر سر ني سرْ قرآن سر داده است.
نفير و ناله از آن نيست كه خونش ريخته اند؛ اينها ـ اين كلمات جاودانه ـ برهان پروردگارند؛ مگر اين قوم بدانند؛… اما نمي دانند!
بشنو از ني چون حكايت مي كند
وز جداييها شكايت مي كند.
ہ
ياران راز خون را مرور مي كردند و در اجتماع نوراني و ملكوتي شان حديث عشق مي خواندند. آنان همه در همهمه اشكها و زمزمه زبانها با آستان پاك آسمان سخن مي گفتند.
آن خيمه هاي نوراني؛ خيام بهشت را مي مانستند كه چونان صداي بال ملائك از اجتماعشان آواز تسبيح بر مي خاست.
همه سجاده احساسشان را پهن كرده بودند و بي شكيب انتظار لحظه هاي موعود را مي كشيدند.
سردار به يارانش مي نگريست و با قدمهاي استوارش به فرجام كار مي انديشيد:
اين لحظه ها را حتي فرشتگان نيز پيش بيني نكرده بودند. آن گاه كه خداي را گفتند: آيا موجودي مي آفريني كه در پي جنگ و خونريزي باشد؟ و خداي عزوجل فرمود: مي دانم من، آنچه را كه شما نمي دانيد.
ہ
اينجا كربلاست . كعبه دلهاي عارف و محشر حقيقت است. مبعث عقول است. جايگاه تجلي جلال و جمال حق است. سرزمين خورشيد و ميكده معرفت است.
عرش خداست. عطش خانه عشق خداست. مأذنه نور است. قلب حقيقتي است كه به شرح آيه هايِ سرخِ نازل نشده خداوند برخاسته است.
ہ
ما بر در اين خانه جوياي حقيقتيم در نواي ني به دنبال سر ني مي گرديم.
اگر ما را مَحرم محرْم بدانند و نگويند مالك والحقيقه…
زنگ انشاء

کيف پاره و قديمی من،
کاغذهای کاهی ورق ورق شده؛
چه خاکی گرفته بود.
ـ هفت،هفت،هفت...
من هميشه فراموش می کردم و تند تند در راه می نوشتم.
ـ اشق؛از هر غلط بيست و دو بار نوشته شود.
ولي خط کتابی تو را پای برگه های من هيچکس نمي ديد.
ـ مورد توجه ولی محترم...تکرار نشود...بيشتر سعی کن...خوب نيست...
من گاه از بر انشاء مي خواندم با کاغذ سفيدی که در دستم بود.
ـ نقطه،ويرگول .....وعلامت سوالی که در پايان جمله های عاطفی من می گذاشتی.
...ولی جمله های سوالی تو هميشه در سکوت کلاس محو مي شد.
خرداد سال بعد کارنامه ها را دادند؛
مهر قرمز اخراج شد مي گفت ديگر انشاء ننويس.
و کاغذهای کاهی که در کيف ماندند؛
کيف پاره و قديمی من،
چه خاکی گرفته!
روزگاری شد و کس مرد ره عشق نديد..
![]()
شبهاي دور از تو
شبهاي بي قراري و خاموشي است
شبهاي هزار قناري در گلو خاموش مانده
شبهاي دور از تو به آوازي مي ماند كه خوانده نمي شود
به ابري كه نمي بارد
شبهاي دور از تو ، نه ماه بر مي آيد
و نه عطر شب بو مي پيچد
تنها منم…!

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بی بازگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است؟؟؟
*********
چقد اين روزا دلم گرفته ست....
يک روز يک خرس و کلاغ سوار بر هواپيما به سفر رفتند.کلاغ شيطنتش گل کرد و زنگ را فشار داد ميهمان دار اومد و پرسيد:
ــ آقا کلاغه کاری داشتی؟
کلاغ گفت:نه!
ــ ميهمان دار پرسيد:پس چرا زنگ زدی؟
کلاغ گفت:همين جوری واسه مسخره بازی!
ميهمان دار رفت و ۵ دقيقه گذشت و کلاغ دوباره زنگ زد.
ميهماندار اومد و پرسيد:آقا کلاغه واسه چی زنگ زدی؟
ــ کلاغ گفت:همين جوری واسه مسخره بازی!
اين ماجرا يکی دو بار ديگر تکرار شد.اين دفعه خرس که از اين بازی خوشش آمده بود زنگ را زد.ميهماندار آمد و از او پرسيد:آقا خرسه کاری داشتی؟
خرس گفت:نه!
ميهماندار پرسيد:پس چرا زنگ زدی؟
خرس گفت:همين جوری واسه مسخره بازی!
ميهمان دار که خيلی عصبانی شده بود تصميم گرفت خرس را از هواپيما بيرون بندازه!همراه با دو سه ميهماندار ديگر دست و پای خرس را گرفتند و اونو به طرف در هواپيما بردند تا بيندازند پايين.در همين موقع کلاغ اومد و پرسيد:ميشه من ازت يک سؤال بکنم؟
خرس گفت:بله بپرس.
کلاغ پرسيد:آقا خرسه تو پرواز بلدی بکنی؟
خرس گفت:نه!
کلاغ پرسيد:پس غلط کردی وقتی پرواز بلد نيستی مسخره بازی در مياری!
****************
نتيجه گيری اخلاقی:قبل از هر گونه مسخره بازی شرايط امنيتی رو در نظر بگيريد.
نتيجه گيری سياسی:آدمی که نقطه ضعف داره نبايد زياد مسخره بازی در بياره!
نبوی


