بازداشت سينامطلبي يك وبلاگ‌نويس و منتقد سينمايي :
سينا مطلبي دارنده وبلاگ روزنگار دستگير شد!
فرناز قاضي زاده مدعي شد:مطلبي از ابتداي ديماه سال گذشته تاكنون، حدود 5 مرتبه براي اداي توضيحات به دايره‌ي عمليات قوه‌ي قضاييه احضار شد.
وي مدعي شد كه همسرش در اين بازجويي‌ها به اتهام اقدام عليه امنيت ملي از طريق اقدامات هنري و همچنين به خاطر مطالب مندرج در وبلاگ خود(روزنگار) تفهيم اتهام و بازجويي شده است. پرونده‌ي سينا مطلبي كه مدتي مسوول صفحه‌ي سينمايي روزنامه‌ي توقيف شده‌ي حيات‌نو بود، در شعبه‌ي 1610 مجتمع قضايي فرودگاه و به قضاوت جعفر صابري ظفرقندي رسيدگي خواهد شد.



  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٢


 

زبان دوم من فارسی‌ست
زبان اولم فراموشی
و زبان مادری ‌ام سکوت ...



كليپ مونا مونا از شبكه ۵ پخش شد!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٢


دختري در مزرعه


دخترك با خود مي گفت:

سواري از دور مي آيد؛گرد و غبار آمدنش را مي بينم؛نزديك ميشود؛آسمان هنوز آبي رنگ است؛دورترها آواي سينه سرخي حال و هواي جنگل را عوض مي كند؛ميدانم كه آهويي در كنار بركة كوچك كنار كلبه قديمي و متروك آن سوي پل بازيگوشي مي كند؛خاطره هاي كودكي دوباره به جانم چنگ ميزند؛

كيستي؟اين اطراف دختران جسور را به جرات مي توان يافت.

من منتظرم مانند هر دختر كم جراتي كه انتظار را در قاب شيشه اي پنجره خانه شان مي بيند؛

از كدام قبيله اي؟

قبيله حوا؛ به من سپرده اند با هر سواري هم سخن نشوم؛

من آمده ام به دنبال دختركي كه گيسوانش بوي گندمزار مي دهد؛شنيده ام چشمانش به سبزي برگهاي درختان همين جنگل است؛صداي پاي او همصداي ريزش باران بر زميني تشنه و گر گرفته است؛آوازه اش را خيلي پيش قديميان به امروز تعبير كرده بودند؛او را نديده ام اما گويي به اين مكان بسيار نزديك است؛تو نشاني از او نداري؟

من فقط نشان از سواري دارم سپيد پوش كه سمهاي اسبش زر افشان است؛اما نمي دانم كه او در جستجوي چيست به من گفته اند او مي آيد كه بماند نه اينكه برود.

سوار افسار اسبش را محكم در دست فشرد؛دخترك ديگر او را همراهي نكرد؛آسمان ابري بود؛باران مي رفت كه اسب سوار را به سمت و سويي هدايت كند؛

دخترك از دور ديگر گرد و غباري نمي ديد؛فقط هاله اي طلايي رنگ كه ردپايي از سوار برايش باقي گذاشت . . .دخترك با خود گفت:او ديگر آن سواري نيست كه انتظار آمدنش به من اميد دوباره مي داد.

هنوز هم آسمان آبي است؛ دورترها آواي سينه سرخي حال و هواي جنگل را عوض مي كند؛ آهويي در كنار بركة كوچك كنار كلبه قديمي و متروك آن سوي پل بازيگوشي مي كند.صداي پاي رهگذري زمين را از خواب بيدار كرده است؛از دخترك اثري نيست؛رهگذر آهسته گام بر مي دارد و دور مي شود؛

شايد روزي دخترك بفهمد كه سوار او بي اسب خويش در

در جاده هاي مبهم خاطره گم شده است . . .


ــ نرگس

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٢


 

نرگس رفته امتحان phdبده...بازم بارون...

بد اخلاق
این جاست

باز هم يه مطلب طنز از کاپوچينوی اين هفته!!
مصاحبه با سيد پويا رضوي، به وجود آورنده بازار بورس مجازی وبلاگها...مطلب جالب دیگه ست...به بازار بورس سر بزنيد

در تابلوي معروف داوينچي، لبخند تنها هنگامي برچهره موناليزا ظاهر مي شود كه بيننده، به بخش هاي ديگر صورت او به جز لب هايش نگاه كند.راز لبخند موناليزا




  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٢


حاشا حاشا كه هرگز از مرگ نهراسيدم...


بارون......بارون....ريز.....تند.....آروم...ديشب تا صبح صدای برگای درخت تبريزی نگذاشت بخوابم...صبح از خونه زدم بيرون.....داشتم می رفتم دانشگاه!اما نمی دونم چرا رو يک نيمکت خيس ميخکوب شدم و ديگه از جام تکون نخوردم...mic واكمن رو در ميارم تا صدا تو فضا بپيچه...انيگما زير بارون....مديتيشن تو هوای خيس بهاری...روزای بهاری...روزای آغاز...و صدای پر هياهوی سکوت...برگشتم خونه...رفتم سراغ قفسه نوارها...يه نوار ناآشنا!عجيبه!!ماههاست بهش گوش ندادم....کاشفان فروتن شوکران....صدای گرم و دوست داشتنی شاملو...گوش کن!می شنوی؟؟؟؟

درخت با جنگل سخن می گويد ،علف با صحرا ،
ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه های تو را دريافته ام
با لبانت با همه لبها سخن گفته ام
و دستهايت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گريسته ام
برای خاطر زندگان و در گورستان تاريک
با تو خوانده ام زيباترين سرودها را
زيرا که مردگان اين سال عاشق ترين زندگان بودند...

دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دير يافته با تو سخن می گويم
به سان ابر که با طوفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دريا
به سان پرنده که با جنگل سخن می گويد
زيرا که من ريشه های تو را دريافته ام
زيرا که صدای من با صدای تو آشناست....

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢


 

وای سلاله فقط جرات داری فردا بيا دانشگاه!!!!!!هميشه از من جلوتری...هميشه!!
خوش به حالت

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٢


 

نوشتن مشق شب برای دانش آموزان دبستانی اختياری شد...يادش بخير مشقای شب..جريمه ها رو خط زدن...عجب دنيای خوبی شده

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٢


 

اولين ربات چت هوش مصنوعي فارسي زبان ياهو مسنجر آن لاين شد ...
وب سايت اختصاصي روبوپارس:
ربوچت

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٢


تصويری از آن چه گذشت...

وبلاگم قشنگ شده ..اما دنيا كثيفه..كثيف تر و آلوده تر از قبل!






اجساد سربازان عراقي..پرچم سفيد رو ببينيد..












فكر كن كه اين دختر بچه خواهرت بود..اون آدمايي رو كه چنين بلايي سرش آوردن چه جوري مي بخشيدي؟؟اي مرگ بر تو اي غاصب..مرگ بر تو..خدايا آخه تو كجايي؟؟

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٢


گل شب بو اينجاست.


اينم از خونه تکونيه عيد..دست پرنسس مهربونم درد نکنه..اميدوارم تو سال جديد بهترين ها رو مال خودش کنه..و اينم برای همه شب بوهای عالم از جمله خانومی گل!

دخترک می خندد و به دنبال قناريها می پرد از لب رود ،می رود سوی درختان بلوط
زندگی را درياب ،اين غروبی ابديست
دخترک می دود و می خواند و سرودش در باد می رود تا ته دشت
چه کسی می گويد که غروب دلگير است؟اين سرود شاديست
مهر عالم به زمين می رقصد و لب گلگونش می زند بوسه بر آب
ابرها می آيند،لاله عباسي ها چشم خود را بستند تا مگر شب بو ها
با نواي بدرود اشك شبنم ننشانند بر چهره دشت
دخترك در خواب است..
مي برد باد سرود او را بر سر مردم دٍه
دانهء الماسي به زمين مي افتد
آسمان مي خندد
تك درخت افرا مي نهد دست به روي شب بو..چه تلاش عبثي!
عطر شب بو هامي درد پرده شب را باز
دخترك در خواب است..
----------- (۲۹ تير ۸۰)

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٢


اينجا تهران است!


جاده چالوس! ساعت شش و نيم صبح!
۲۰۶، اپل كورسا، پرشيا، مزدا، زانيتا ... بي كلاسه پرايده! همه گروپ هاي دختر و پسر! تا خرخره تو ماشين (!) ... صداي متال و سندي و منصور فضا رو پر كرده! همه به سمت بالا (!!) ... دارن ميرن بگردن!! حال كنن! عشق كنن! صفا كنن ...

جاده چالوس! ساعت شش و نيم صبح! صد متر اونورتر!
ماهي! ماهي! صداي بچه هاي ده، دوازده ساله مثل پتك تو سر آدم مي زنه ... لواشك و ترشي و گردو و هزار نوع آت، آشغال ديگه ميفروشن! وايميسم ... دوازده ساله به نظر مي رسه ... بچه همون طرفاس! مي گه با چهار تا از داداشام اينجا كار مي كنم! دستش و دراز مي كنه و دونه دونه نشون مي ده! انگار اون محل و قرق كردن! چون همه بچه ها فك و فاميلشونن ... عيد و تابستون بايد خرج كل سال و در بياره! وگرنه ...

چالوس! ساعت و هشت صبح!
اتاق! خونه! ويلا! ويلا با ژيلا (!!) ... مكان (!!) ... همه جوره داريم! چشاش خواب آلوده! ميگه: حاجي هر چي بخواي هستيمت! سن و سال زيادي نداره، ولي قيافه خمارش نشون مي ده ديشب تا دير وقت پاي منقل خوش مي گذرونده! مشروب، مواد، عمله (!) ... گرون هم بات حساب نمي كنم! به جان بابام همين پنج دقيه پيش يارو اومده بود التماس ميكرد، بش ندادم ... خوب آخه نمي شه به هر كسي اعتماد كرد (!) ...

چند كيلومتري نمك آبرود! ساعت ده و ربع! امامزاده ابراهيم!
پرچماي سياه كل امامزاده رو پوشونده! هنوز نوشته هاي "السلام عليك يا اباعبدالله" روي ديوارهاي امامزاده نقش نمايي مي كنه! چند تا زن و مرد با ايمان (!) در حال نماز و ذكر و ... هستن! پيرمردي هم اون گوشه داره گريه مي كنه! حس كنجكاويم وادارم مي كنه برم طرفش! حواسش به من نيست ... "خدايا، به حق اون سر بريده حسينت! به حق مظلوم كربلا! من همين يه نوه و رو دارم! خودت كمكش كن! آخه از كجا پول بيارم؟ ... قبولش نميكنن، زار زدم! گريه كردم! به دست و پاشون افتادم! هيچ بيمارستاني قبولش نميكنه (!) ..." خيلي دلم گرفت! يه نگاه به اونطرف خيابون و هتل انداختم! يه نگاه هم به اين بيچاره! پيش خودم گفتم ، اصلا نگفتم! سرم و انداختم پايين و انگار نه انگار ...

__ به نقل از سياه و سپيد!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٢


۷۲ ساعت بيداری



بيش از 72 ساعت بيداري..تجربهء خوبي بود!

24 ساعت اول:

چشمام رو می بندم،صورتم يالاي نرمش رو حس مي كنه و مي خندم.مي زارم تا به هر جاي اين دشت تاريك كه مي خواد منو ببره..شلاقاي باد رشته رشتهء موهام رو به هم گره مي زنن.اين تازيانه هاي وحشت چه بي رحمانه منو به بازي گرفتند و باز هم تكرار...
دستامو دور خودم حلقه مي زنم و از خوشحالي مي لرزم..فولكلور روسي پاهامو از رو زمين بلند مي كنه و دوباره به زمين مي زنه..كف سنگي حياط زير پاهام مي چرخه و مي چرخه،انعكاس سبز درختا تو چشمام مي نشينه و كورم مي كنه..اين منم كه مي رقصم اين منم كه مي خندم!پاهاي برهنه م از روي زمين بلند مي شه و دوباره تكرار مي شم،تكرار و تكرار...
ديگه به برگشتن فكر نمي كنم حباباي آبي و صدايي سرشار از تهي...

24 ساعت دوم:

به اسم داوود حنجرهء آسماني،ترانه و آواز،آن يگانه
كه از نواي خوشش دريا به تلاطم و ماهي ها به ساحل پهلو
انگار ريزش باران و صداي تگرگ از كنار،شكوفه ها را مي ماند
و يا ترنم مهتاب را با خيزش جويبار
گويند بشر توان احضار آن حنجره را خواهد يافت
آن زمان كه خود را در هياهوي همهمهء خويش گم مي كند
اينك سكوت پس از نيمه شب را به خاطر داشته باش
شايد آن صداي داوودي تو را با روياي خود در برگيرد.


24 ساعت آخر:

انگار زمان ايستاده انگار ديگه كسي نيست انگار دنيا خالي شده انگار..
دلم يه بادكنك مي خواد!يه بادكنك قرمز!از همونا كه بابا اول هر ماه براي من و وحيد مي خريد..
چرا خوابم نمي بره؟؟وحيد ميگه عاشق شدي!عاشقم من عاشقي بي قرارم كس ندارد خبر از دل زارم..من عاشقم و عشقم همين جاست پشت همين پنجره هاي خيس!زير همين آسمون كبود.بين شما مردم؟؟نه!پشت ديواراي اين شهر؟؟نه!توي كتابا؟؟نه!
"عشق تنها كار بي چراي عالم است ."
معشوق من چنان لطيف است كه خود را به بودن نيالوده است
كه اگر جامه وجود بر تن مي كرد
نه معشوق من بود . . .







  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٢


بی تو تو را خواهم ديد...


آه كه چقدر فاصله ما دور است
فكر ميكنم هيچوقت نرسي .
و من در كنار اين دنيا تنها بمانم .
و تو هميشه منظره من باشي .
و در پيش چشمهاي من ، در سينه چشم انداز من ، قبله نگاه من .
و هيچوقت نه در كنار چشمهاي من .
هيچوقت !
در اين زاويه همواره تنها خواهم بود .
بي تو ، تو را خواهم ديد .
و آنگاه چه بگويم به يك بيگانه ، يك دوردست ، كه چه ها مي بينم ؟! . . .


( علي شريعتي )

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٢


مرگ بر امريکا؟؟؟؟؟


۴ روز از آغاز اولين شعله های جنگ عراق و غرب گذشته..ديروز تو يک مقالهء اينترنتی خوندم که در بين ۴۴ کشور اسلامی ،ايران پايين ترين عکس العمل ضد انقلابی رو از خودش بروز داده..اين مردم هميشه در صحنه کجا هستند؟؟؟کجاست اون فرياد های مرگ بر امريکا؟؟کجاست اون مشت های گره کرده؟؟؟کره جغرافيا رو بگير تو دستتو يه نگاه بهش بنداز!!!چی می بينی؟؟غير از اينه که از اون ور کرهء خاکی يه گاوچرون نگران آيندهء نسل بعدش شده و اين همه راه کوبيده اومده اين سر دنيا تا منافع در حال نابوديشو نجات بده؟؟از وقتی که ياد دارم گفتيم مرگ بر امريکا..اون موقع می خواستن برن با امريکايی های اون ور کره خاکی جنگ کنند؟؟!!حالا امريکا اينجاست!!همين بغل!!بوی باروت و خون رو نمی فهمين؟؟ترکش های اين جنگ رو نمی بينين که چه جوری داره رو دامن ايران ريخته می شه؟؟انقدر بي خيال شديم كه مردك بر داشته واسمون تبريك عيد فرستاده!كم مونده بياد باهامون بشينه پاي سفره هفت سين!اينجا
امروز يه مطلب خوندم كه مي گفت بي طرفي ايران يك بي طرفي نظاميست!!
۳ تا نكته هست واسه عدم آمادگي مردم كه ميشه بهش اشاره كرد!اگر چه به نظر من فقط يه سري توجيهاتند!
۱.مردم نسبت به رهبرانشون بدبين شدند!!
۲.ديگه حال و حوصله يي واسشون نمونده كه از چيزي دفاع كنند !(اگه اين طوري باشه كه واي به حالمون!)
۳.مي ترسن كه بيان و وارد جنگ شن و در همين حين عراق پشت پرده با امريكا و انگليس يكي بشه كه اين خيلي بعيده!بعد هم اين كه آب كه از سر گذشت چه يه وجب چه صد وجب!
داستان اون سه تا گاو رو شنيدي؟؟؟
سه تا گاو بودند(سفيد و سياه و قرمز)كه كنار هم زندگي مي كردند!يه روز شيري از راه مي رسه و گاو سفيد رو كنار مي كشه و ميگه تو چه جوري با اين گاو سياه و بدتركيب زندگي مي كني؟چطوري حاضري از يه بركه با اون آب بخوري؟؟خلاصه گاو سفيد رو متقاعد مي كنه كه گاو سياه رو بده دست شير تا اونو از اونجا ببره!گاو سياه دنبال شير مي ره و وسط راه شكار اون مي شه!شير بعد از مدتي برمي گرده و به گاو سفيد ميگه!!تو كجا و اين گاو قرمز كجا!!تو خجالت نمي كشي از اين كه با چنين گاوي زندگي مي كني؟؟خلاصه سرتون رو درد نيارم گاو قرمز هم طعمهء شير ميشه..حالا ديگه گاو سفيد تنها مونده بود!شير مي ره سر وقتش بهش ميگه حالا كه تنها شدي نوبت تو شده كه شكار من بشي!گاو سفيد مي گه:روزي كه گاو سياه كشته شد اون روز روزي بود كه من از بين رفتم!
حالا حكايت ايران و افغانستان و عراقه!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٢


سالی که نکوست از بهارش پيداست!




آهای دنيا را نگه داريد!!!

می خواهم پياده شوم!



  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٢