شايد وقتی ديگر!

برای مدت نامعلومی می روم...
شايد بازگشتم...
قاصدک هديه ای کوچک است به رسم يادگاری...
دوستتون دارم...سر سفره هفت سين من رو فراموش نکنيد..التماس دعا!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٢


 

هر چه نوشته بودم پاك شد...مهم نيست...امشب به اندازه تمام روزهاي شيرين زندگي خوشحالم...
*
در ميان نم نم باران دختر كوچكم را به خاك سپردم...دوران سختي بود...اما هر چه بود به پايان رسيد...كرشمه كوچك من خوب بخوابي...بدرود!
*
از حيوانات تيره بخت قلعه هاي پوشالي رو برگرداندم...مي خواهم با تو اين راه را ادامه دهم...فقط با تو!راستي شايد از اين جا رفتم...از روزنه هاي كوچك ديوارهاي گلي صداي خش خشي مي شنوم...گوش نامحرمي شايد...چشم بيگانه اي شايد...
*
Yahoo Helper بالاخره بار تنهايي را تاب نياورد و از اين ديار رفت...دلم براي جوابهاي دلسوزانه اش تنگ شده...
*

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
با لبانت براي ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هايت با دستان ِ من آشناست.


  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٢


 

دستگاه نوا و واقعه کربلا....غم در موسيقی ايرانی؟؟تمام مدت تو تاريکای سالن حرفهای استاد مجيد کيانی رو می نوشتم....کلمه به کلمه....لحظه به لحظه...
*
چشمامو كه باز كردم يه فرشته سفيد پوش رو ديدم...وقتي رقص موزونش به عمق وجودم نشست...چشمامو بستم و گوش دادم...تنها كاري كه مي تونستم انجام بدم..
*
هنوز هيچي نخريدم...هيچي!سخت ترين كار انتخابه...
*
دو تايي وايساده بودن و با چشماشون مخروط هاي بستني رو كه تو آفتاب سر ظهر از ماشين جادويي بستني فروش بيرون مي اومد خيره شده بودند...نگاشون كردم....گفتم مي خورين؟؟با سر بهم فهموندند :چرا كه نه؟؟؟شايد ديگه هيچ وقت پامو از روستا بيرون نذارم...طاقت اين نگاهها رو ندارم...هيچ وقت...

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٢


 

دلی خسته... روحی ديوانه.. افکاری درهم ..حسرتی قديمی.. دستهايی سياه از زغال...مشق خط...
*
تقلا و ديگر هيچ...
*
زبان=۱۶
*
کبوتر های شهرمون....همگی با هم....پر!!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٢


 



می دونی عزيزم ...اگه قسمت هم باشيد ۱۰ سال ديگه هم اگه طول بکشه به هم می رسيد...
*
خانه تکانی--------->می خواهم زنده بمانم!!
*
مرد زود به رخت خواب مي رود اما خوابش نمي برد.غلت مي زند.ملحفه ها را مي اندازد.سيگاري روشن مي كند . كمي مطالعه مي كند.دوباره چراغ را خاموش مي كند.اما باز نمي تواند بخوابد.ساعت سه صبح بلند مي شود.در خانه ي دوست و همسايه اش را مي زند و پيش او درد دل مي كند و به او ميگويد كه خوابش نمي برد.ازاو راهنمايي مي خواهد.دوستش پيشنهاد مي كندكه قدمي بزند.شايد خسته شود.بعد بايد فنجاني جوشانده ي برگ زيرفون بنوشد و چراغ را خاموش كند.همه ي اين كارها را مي كند اما باز خوابش نمي برد. بلند مي شود اين بار به سراغ پزشك مي رود.پزشك هم طبق معمول حر ف هايي مي زند و مرد بازهم نمي تواند بخوابد. ساعت شش صبح رولوري را پر مي كند و مغز خود را مي پكاند.مرد مرده است اما هنوز خوابش نمي برد.بی خوابي خيلي بد پيله است..[+ادامه]
*
روز درختکاری مبارک!؟

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٢


مرز كوه و تمدن!



امروز کولکچال قل می زد دانشجو!
*
چقدر بده آخر جاده يهو به يک گروه بزرگ برسی و ببينی آدمايی که فکرش رو هم نمی کردی رو يه گليم ولو شدند و تا تو رو ديدن بهت حق السکوت می دن که تو دانشگاه نری داد بزنی که اين همه آدم با هم دوستند!همش از ظهر عذاب وجدان اين رو دارم که نکنه يه لحظه پيش خودشون فكر كنند كه تو رازشون رو فاش مي كني!
*
رفتم نوك سنگ وايسادم و با تمام وجود فرياد شدم!بلند شد و اوج گرفت ..همه جا پيچيد.چرخيد و چرخيد.بعد محكم خورد پس گردنم.غافلگير شده بودم.برگشتم...آره!خودش بود.
*
سربندم رو باز كردم..گيوه هامو ور كشيدم.لباس پولك دوزيمو گوله كردم تو گنجه.چارقد اشرفي دوزم رو به سر كردم.چشمامو سرمه كشيدم لپامو سرخاب ماليدم.دو تا نوار ياني و باران عشق گذاشتم تو ضبط ماشين و به سمت شهر روونه شدم.مي دونستين با اين وجود دختراي شهر خيلي از دختراي دهاتي پر رنگ ترند؟؟مي دونستين خيلي از ساختمونهاي شهر ديگه سر جاش نيست؟؟مي دونستين من از بوي پيراشكي مهوع و دود گرفته توي ديس وسط ميدون ولي عصر خوشم اومد؟؟راستي من عاشق اون پسر بچه فال فروش شدم...مي دوني تو فالم چي نوشته بود؟؟
*
ديكشنري HARRAP...جنب پتو فروشي!۲۴۰۰ تومان!!!
*
شام غريبان همچنان علامت ها بلند مي شوند، طبل ها و سنج ها به هم مي كوبند و كسي نمي داند كه ديگر در شام غريبان ابوالفضل علمداري زنده نيست كه به يادش علم بلند كنند.
آنچه شنيده مي شود صداي دختراني هست كه چهره شان با روزهاي قبل تغيير كرده است. آرايش مشكي از سر تا پاي آنان ديده مي شود.ادامه.......ستون سمت راست روزنامه!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٢


در بطن خون و خاك دو تنها تو ديده اي؟؟

تا الان ۲۰۰ تن در کربلا و کاظمين کشته شدند....به معنی واقعی اصل عاشورا رو امروز درک کردم...سکوت مرگ رو ميشنوی؟؟
ـــ چرا همش از غم حرف می زنی؟؟
ـــ آخه عزيزم من مثل تو نيستم...قرار نيست مثل تو باشم...نمی تونم امشب با خيال راحت بشينم از مراسم اسکار ديشب حرف بزنم و به اين فکر کنم که اسپری خوشبو کننده دهان آقای x وقتي مي خواسته جايزه خانوم y رو بده چي بوده؟؟؟
امشبم با ديشب خيلي فرق كرده...امشب شام غريبان حسين ديروز و كشته هاي عاشوراي امروزه...امشب غصه هاي زينب و مادران پر سعادت، خانه ايست پذيراي هر عاشقي...
از چه رو زينب آن گونه علي وار استوار مانده بود؟؟تو مي داني؟؟

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢


 

امشب در دل تاريکی بالاخره فلسفه صدای طبل و دهل را فهميدم...بالاخره فهميدم...کاش نمی فهميدم!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اسفند ،۱۳۸٢


کل يوم عاشورا

امشب به هر دري روي نهادم بسته بود....سر بر ديوارها نهاده ام و براي تو مي گويم...براي تو اي مهربانترين....براي تو و براي عشقي که هر سال در دلم بر پا مي کني...دلم برايت تنگ شده بود...گفته بودم زود برگرد اما خلف وعده عادت توست...در کوره راههاي زندگي تنها تويي تلنگري براي به خود رسيدن....به خواهرت بگو ديگر به خوابم نيامد...بگو من روي آن ندارم تا برايش از علت ها بگويم....بگو دوستش دارم اما مي دانم دوست داشتن كافي نيست...بگو اگر بار ديگر به سراغم بيايد ديگر تاب بيدار شدن ندارم....كاش ذره اي از عشق خواهرت در دلم بود...هر سال طلب مي كنم و سال بعد باز دست خالي در پيش گاه او زانو مي زنم...به او نيز بگو كه دوستش دارم ...بگو يافتمش!بگو ديگر گم نمي شود...بگو:او اينجاست...



اين جا اثري از هنر نيست.....گفته بودم كه من در زمينه هنر كاري نكرده ام....گفته بودم در اعماق سنگها و خاكها و ملات ها و ضرب و تقسيم ها سخت شده ام!نگفته بودم؟؟

*
اي خدا

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٢


 


ديشب سؤالهاي بي جوابم را از پنجره نيمه باز به شاخه هاي درخت تبريزي حلق آويز كردم...ديگر از سؤالهاي بي جواب خسته شده ام...و امروز در ميان پاسخ هاي بي سؤال گم شده ام!
*
از ديروز اين بيت رو براي خودم تكرار مي كنم و باز از اين كه اين همه وقت منو به بازي گرفته بود خنده م مي گيره!
مشكلي نيست كه آسان نشود
مشكل آن است كه آسان نشود!
*
حميد امجد آخرين روزهاي تئاتر زائر رو پشت سر مي گذارد
" يكي نيست پندي دهد اين دل ناكوك
يا دست ناآزموده را
كه دستم به كوك ماهور مي رود
دلم شور مي زند"*

(از حميد امجد)

*
آيدا در آينه ...اركيده!
*
محرم....عزاداري...امام حسين...كربلا!!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٢


 

بزرگترين سوال زندگي م اين بوده كه ميشه آدما رو فراموش نكرد؟؟اما هميشه به اين جواب مي رسم كه ميشه!!!!
*
من راي دادم!
*
تنها چيزهايي كه فكر مي كني هميشه مال تواند...كوههاي بالا سرته!!!
*
چرا صدای نارنجکها ديگه واسم شورانگيزنيست؟؟
*
از طرف دوم نوار در خيال شجريان خوشم اومد...بقيه ش وقت تلف کردن بود!
*
جالب ترين قسمت اين بود که می زدند:گل شب بو ديگه شب بو نميده...من بغض می کردم...بقيه زير چشمی نيگام می کردند...من توی دلم به حماقتشون می خنديدم!!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اسفند ،۱۳۸٢