شب يلدا

در شب كسي اشكهايم را نمي بيند....
اينجا جام اشكهاي من است...
اينجا هميشه شب است....
اينجا شب يلداست.....
امشب شب چله ست....بازم دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هاي ماهي پير زير تخته سنگ سياه جمع شدند و منتظر قصه اند، مثل هر سال!....اما ماهي پير خيلي وقته كه چشماشو براي هميشه بسته... امشب به جاي ماهي پير، ماهي قرمز كوچولويي كه هميشه به فكر دريا بود قصه ميگه....يكي بود يكي نبود....يه ماهي پير بود كه شبهاي چله دوازده هزار تا از نوه ها و نتيجه هاش رو دور خودش جمع مي كرد...
خاطرات هنر پيشه نقش دوم

باز هم شب آخر به اجرای يک تأتر رسيدم..
ذوالفقار (علی عمرانی) و موهبت(ميکائيل شهرستانی) برای کار به شهر می آيند و در شهر با بلقيس(فرزانه کابلی)آشنا می شوند و به اين ترتيب در خانه بلقيس(در حلبی آباد) ساکن می شوند...نقش آفرينی در چهره های مختلف.. گاهي کارگران معترض ،گاهی دانشجويان معترض، گاهی معلمين معترض....هر روز در لباسی بودند و هر لحظه نماد گروهی مقلد!
نكته جالب تر اين بود كه از ۴۲ بازيگر اين نمايش تعدادي از هنرپيشه ها بين جمعيت تماشاچي نشسته بودند و ايفاي نقش مي كردند.اوج نمايش يعني وقتي كه ذوالفقار و بلقيس كشته مي شن و حرفهاي تيز و برنده موهبت در پايان نمايش، واقعا عالی بود!
«مهم اون كسي نيست كه مي ميره، مهم اونيه كه به خاطرش مي ميري»

نميدونم كدوم انگيزه باعث می شه دو نفر در عرض ۲ ساعت اول از نوبنياد تا فرمانيه... بعد از نياورون تا تجريش... بعد از تجريش تا تپه هاي قيطريه ...بعد از الهيه تا فرشته پياده برند....نتيجه اخلاقي اين كه حتي يك دونه كافي شاپ هم تو تمام اين راه نيست....وقتي رو صندليهاي تنها كافي شاپ فرشته ولو شديم قيافه جفتمون ديدني بود...من كه حس مي كردم يكي از بزرگترين موفقيت هاي زندگي نصيبم شده..سلاله كه از خستگي با سر محكم رفت رو ميز....عجيب خسته ام...خيلي وقت بود اين همه راه نرفته بودم.... بحثهاي شر و ور، روبروي كسي نشستن و چشم تو چشم حرف زدن ....
پدبزرگ نيناز فوت شده!
امروز هر کاری کرديم خودمونو راضی کنيم که بريم خونه ش دلداريش بديم نشد....

دستگير شد..........اينم فيلمش.....خيال همه راحت شد؟؟؟؟جای زيادی می خواست نه؟؟؟يه زير زمين تاريک اونم کف يه مزرعه......جدی چرا به مزرعه دوران پدريش قناعت نکرد؟؟؟
کنسرت سنتور نوازان.....فردا دانشگاه تهران برنامه دارند...اگه می تونيد حتما برين!
![]()
خانه ام آتش گرفته ست...آتشي جانسوز...هر طرف مي سوزد اين آتش پرده ها و فرش ها را، تارشان با پود ...من به هر سو مي دوم گريان، در لهيب آتش پردود ،و زميان خنده هايم تلخ و خروش گريه ام ناشاد ، از درون خستهء ناشاد مي كنم فرياد....آي فرياد!
خانه ام آتش گرفته است ، آتشي بي رحم همچنان مي سوزد اين آتش، نقش هايي را كه من بستم به خون دل، بر سر و چشم در و ديوار، در شب رسواي بي ساحل،..... واي بر من واي بر من....سوزد و سوزد غنچه هايي را كه پروردم به دشواري، در دهان گود گلدان ها، روزهاي سخت بيماري، از فراز بامهاشان شاد، دشمنان موزيانه خنده هاي فتحشان بر لب، بر من آتش به جان ناظر، در پناه اين مشبك شب، من به هر سو مي دوم گريان، از اين بيداد مي كنم فرياد ....آي فرياد... واي بر من همچنان مي سوزد اين آتش، آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان، و آنچه دارد منظر و ايوان، من به دستان پر از تاول اين طرف را مي كنم خاموش و ز لهيب آن روم از هوش، زان دگر سو شعله برخيزد به گردش دود، تا سحرگاهان كه مي داند كه بود من، شود نابود! خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد، در بستر صبح.... از من مانده بر جا مشت خاكستر ...واي!!! آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب، مهربان همسايگانم از پي امداد؟؟سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد .....مي كنم فرياد، آي فرياد!!!!
اينم از مزايای جهان سوم بودن و ضعيف بودن برق منطقه بود که وسط امتحان برق رفت و حتی نمی تونستی ورقه خودت رو ببينی چه برسه به ورقه بقيه ملت...آخرش هم يکی يه شمع دادن دستمون و گفتن حالا بنويسيد...من که همه حواسم به اين بود که اشکای شمع به موازات هم بياد پايين...بعد هم ورقه های شمعی رو تحويل داديم و اين ترم رفت که به تاريخ بپيونده...باورم نميشه...انگار ديروز بود که تصميم داشتم برم يه زبان ديگه يادبگيرم...
دهانت را می بويند....مبادا گفته باشی دوستت دارم...
چند هفته ست از راه که می رسم خونه اولين کاری که می کنم اينه که سلانه عليزاده رو می زارم...هر شب و هر شب....و هر شب غريب تر از شب پيش...و امشب تمام خستگيهام رو در خودش خلاصه کرد...امشب عين بچه ها گريه کردم...عين بچه ها لطيف و بی صدا...فکر کنم خسته ام...زياد...امروز امتحانديناميک دادم...عجيبه...اما ۲۰ ميشم....۲۰!!!!مثل قديما....خدايا ممنون...دلم بچگی می خواد...بيشتر از اين...

عشقه،اول بهار چشم باز كرد...عاشق درخت سيب شد،يك دل نه صد دل،و كشيد از او بالا،درآغوشش كشيد.چه ميل شيريني!بوسيدش.آرزوي برگهاي درخت سيب را داشت،اين قدر دور درخت سيب چرخيد و او را بوسيد تا به شاخه هاي بالايي رسيد.تابستان شده بود و سيب ها سرخ مي شدند.رفت و رفت تا به سيب برسد،دور زد و دور زد.چيزي به سيب سرخ كه لپ هايش گل انداخته بود نمانده بود،يك روز صبح كه چشم باز كرد ديد سيب افتاده است.پايين را نگاه كرد و از خيانت معشوقه اش دلگير شد.سراغ سيب بعدي رفت كه آن بالا روي يك شاخه خوابيده بود.پاييز كم كم رسيد،همه سيب ها افتادند،برگ ها هم زرد شدند.حوصله عشقه سر رفته بود.همينطور كه دور و برش را مي پاييد چشمش به آسمان افتاد،خورشيد بالاي سرش بود مثل هميشه مي درخشيد،دل به خورشيد داد....
حافظ ميگه:
اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
هاتف اصفهانی در جواب می گه:
اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آن کس چيز می بخشد ز ملک خويش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقندو بخارا را
و در آخر شهريار چه خوش ميگويد که:
اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را
هرآن کس چيز می بخشد به سان مرد می بخشد
نه چون هاتف که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پارا به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شيرازی که شور افکند در دل ها!
اگه اين ۳ شاعر هم عصر بودند عجب آشوبی به پا می کردند!!!
برف قوس به زمين نشست...حرفم رو دباره سرمای زمستون پس می گيرم...اين همه سرما به ديدن يه زمين پوشيده از برف الحق که می ارزه!
می گم : آقای دکتر جدی جدی نمی بينم!
می گه : پدر جان برو آب هويج بخور خوب می شی!
آخه من به اين دکتر چی می تونم بگم؟؟
يکسال پيش چنين روزی اين وبلاگ رو به عنوان کادوی تولد به خودم هديه دادم..امروز من و اين وبلاگ يک سال بزرگتر شديم...اينو می نويسم فقط واسه اين که تو تاريخ اين وبلاگ ثبت بشه!
تولدمون مبارک...
وقتی تو سيل جمعيت دوستای قديم رو ديدم..فهميدم که وقتش شده...وقت اين که قران بره بالای طاقچه ...که همه حرفات دوباره بدون قيد و بند رو لبات نقش ببنده..که غروبا ديگه با پرواز پرنده ها صدای ربنا همراه نباشه...که شبای احيا هيچ وقت ديگه تکرار نشه...که غروبا رنگ گرسنگی رو از دست بدن..که وقتش شده تا توی سال جديد يه تولد تازه داشته باشم...اما نه به اين رنگي كه داشتم..يه تولد تازه!ماه رمضون تموم شد.......ولي!

من عاشقم بر قهر و نازش خرسندم/ با بوي او پيوسته باشد پيوندم/ شمعم ميان اشك و آتش مي خندم/ لب از شكايت ها مي بندم!
داشتم اين شعر رو می خوندم و ياد نقد اجتماعی چند روز پيش بر روی مسئله عشق! افتادم..پرسناژ مجنون نه به عنوان یک عاشق که به عنوان يك بيمار مطرح می شود..آدمي كه مرتب مي خواسته خودش را آزار بدهد.در يک جای ديگر از..اميد جانش كه از سفر آ مده است مي گويد، شرح مفصلي از دوران هجران مي دهد و توضيح مي دهد كه وقتي يار از سفر برگشته است آدمي چه حال و هوايي دارد. عاشق بيچاره يك شاخه گل به دست گرفته كه معشوق جفاپيشه سرخوش از كنار او مي گذرد و يار ديگرش را با خود مي برد...اما باز هم مجنون عاشق کمان ابروی یار است...
و حالا امروز!
خيال نكن نباشي بدون تو مي ميرم
گفته بودم عاشقم، خب حرفمو پس مي گيرم
خيال نكن نموني، كارم ديگه تمومه
ليلي فقط تو قصه ست، جنون ديگه كدومه؟
عشق داره منطقی تر می شه؟؟دلها دارن کاروانسرايي براي پذيرش عشق هاي متعدد مي شن؟؟اين خوبه يا بد؟؟

دلم بيگانه آلبر کامو می خواد....اين روزا فقط به ساعتم نگاه می کنم...زمان نمی گذرد...تقصير من نيست!
