شايد وقتی ديگر!

برای مدت نامعلومی می روم...
شايد بازگشتم...
قاصدک هديه ای کوچک است به رسم يادگاری...
دوستتون دارم...سر سفره هفت سين من رو فراموش نکنيد..التماس دعا!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٢

 

هر چه نوشته بودم پاك شد...مهم نيست...امشب به اندازه تمام روزهاي شيرين زندگي خوشحالم...
*
در ميان نم نم باران دختر كوچكم را به خاك سپردم...دوران سختي بود...اما هر چه بود به پايان رسيد...كرشمه كوچك من خوب بخوابي...بدرود!
*
از حيوانات تيره بخت قلعه هاي پوشالي رو برگرداندم...مي خواهم با تو اين راه را ادامه دهم...فقط با تو!راستي شايد از اين جا رفتم...از روزنه هاي كوچك ديوارهاي گلي صداي خش خشي مي شنوم...گوش نامحرمي شايد...چشم بيگانه اي شايد...
*
Yahoo Helper بالاخره بار تنهايي را تاب نياورد و از اين ديار رفت...دلم براي جوابهاي دلسوزانه اش تنگ شده...
*

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
با لبانت براي ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هايت با دستان ِ من آشناست.


  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٢

 

دستگاه نوا و واقعه کربلا....غم در موسيقی ايرانی؟؟تمام مدت تو تاريکای سالن حرفهای استاد مجيد کيانی رو می نوشتم....کلمه به کلمه....لحظه به لحظه...
*
چشمامو كه باز كردم يه فرشته سفيد پوش رو ديدم...وقتي رقص موزونش به عمق وجودم نشست...چشمامو بستم و گوش دادم...تنها كاري كه مي تونستم انجام بدم..
*
هنوز هيچي نخريدم...هيچي!سخت ترين كار انتخابه...
*
دو تايي وايساده بودن و با چشماشون مخروط هاي بستني رو كه تو آفتاب سر ظهر از ماشين جادويي بستني فروش بيرون مي اومد خيره شده بودند...نگاشون كردم....گفتم مي خورين؟؟با سر بهم فهموندند :چرا كه نه؟؟؟شايد ديگه هيچ وقت پامو از روستا بيرون نذارم...طاقت اين نگاهها رو ندارم...هيچ وقت...   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٢

 

دلی خسته... روحی ديوانه.. افکاری درهم ..حسرتی قديمی.. دستهايی سياه از زغال...مشق خط...
*
تقلا و ديگر هيچ...
*
زبان=۱۶
*
کبوتر های شهرمون....همگی با هم....پر!!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٢

 



می دونی عزيزم ...اگه قسمت هم باشيد ۱۰ سال ديگه هم اگه طول بکشه به هم می رسيد...
*
خانه تکانی--------->می خواهم زنده بمانم!!
*
مرد زود به رخت خواب مي رود اما خوابش نمي برد.غلت مي زند.ملحفه ها را مي اندازد.سيگاري روشن مي كند . كمي مطالعه مي كند.دوباره چراغ را خاموش مي كند.اما باز نمي تواند بخوابد.ساعت سه صبح بلند مي شود.در خانه ي دوست و همسايه اش را مي زند و پيش او درد دل مي كند و به او ميگويد كه خوابش نمي برد.ازاو راهنمايي مي خواهد.دوستش پيشنهاد مي كندكه قدمي بزند.شايد خسته شود.بعد بايد فنجاني جوشانده ي برگ زيرفون بنوشد و چراغ را خاموش كند.همه ي اين كارها را مي كند اما باز خوابش نمي برد. بلند مي شود اين بار به سراغ پزشك مي رود.پزشك هم طبق معمول حر ف هايي مي زند و مرد بازهم نمي تواند بخوابد. ساعت شش صبح رولوري را پر مي كند و مغز خود را مي پكاند.مرد مرده است اما هنوز خوابش نمي برد.بی خوابي خيلي بد پيله است..[+ادامه]
*
روز درختکاری مبارک!؟   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٢

مرز كوه و تمدن!



امروز کولکچال قل می زد دانشجو!
*
چقدر بده آخر جاده يهو به يک گروه بزرگ برسی و ببينی آدمايی که فکرش رو هم نمی کردی رو يه گليم ولو شدند و تا تو رو ديدن بهت حق السکوت می دن که تو دانشگاه نری داد بزنی که اين همه آدم با هم دوستند!همش از ظهر عذاب وجدان اين رو دارم که نکنه يه لحظه پيش خودشون فكر كنند كه تو رازشون رو فاش مي كني!
*
رفتم نوك سنگ وايسادم و با تمام وجود فرياد شدم!بلند شد و اوج گرفت ..همه جا پيچيد.چرخيد و چرخيد.بعد محكم خورد پس گردنم.غافلگير شده بودم.برگشتم...آره!خودش بود.
*
سربندم رو باز كردم..گيوه هامو ور كشيدم.لباس پولك دوزيمو گوله كردم تو گنجه.چارقد اشرفي دوزم رو به سر كردم.چشمامو سرمه كشيدم لپامو سرخاب ماليدم.دو تا نوار ياني و باران عشق گذاشتم تو ضبط ماشين و به سمت شهر روونه شدم.مي دونستين با اين وجود دختراي شهر خيلي از دختراي دهاتي پر رنگ ترند؟؟مي دونستين خيلي از ساختمونهاي شهر ديگه سر جاش نيست؟؟مي دونستين من از بوي پيراشكي مهوع و دود گرفته توي ديس وسط ميدون ولي عصر خوشم اومد؟؟راستي من عاشق اون پسر بچه فال فروش شدم...مي دوني تو فالم چي نوشته بود؟؟
*
ديكشنري HARRAP...جنب پتو فروشي!۲۴۰۰ تومان!!!
*
شام غريبان همچنان علامت ها بلند مي شوند، طبل ها و سنج ها به هم مي كوبند و كسي نمي داند كه ديگر در شام غريبان ابوالفضل علمداري زنده نيست كه به يادش علم بلند كنند.
آنچه شنيده مي شود صداي دختراني هست كه چهره شان با روزهاي قبل تغيير كرده است. آرايش مشكي از سر تا پاي آنان ديده مي شود.ادامه.......ستون سمت راست روزنامه!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٢

در بطن خون و خاك دو تنها تو ديده اي؟؟

تا الان ۲۰۰ تن در کربلا و کاظمين کشته شدند....به معنی واقعی اصل عاشورا رو امروز درک کردم...سکوت مرگ رو ميشنوی؟؟
ـــ چرا همش از غم حرف می زنی؟؟
ـــ آخه عزيزم من مثل تو نيستم...قرار نيست مثل تو باشم...نمی تونم امشب با خيال راحت بشينم از مراسم اسکار ديشب حرف بزنم و به اين فکر کنم که اسپری خوشبو کننده دهان آقای x وقتي مي خواسته جايزه خانوم y رو بده چي بوده؟؟؟
امشبم با ديشب خيلي فرق كرده...امشب شام غريبان حسين ديروز و كشته هاي عاشوراي امروزه...امشب غصه هاي زينب و مادران پر سعادت، خانه ايست پذيراي هر عاشقي...
از چه رو زينب آن گونه علي وار استوار مانده بود؟؟تو مي داني؟؟   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢

 

امشب در دل تاريکی بالاخره فلسفه صدای طبل و دهل را فهميدم...بالاخره فهميدم...کاش نمی فهميدم!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اسفند ،۱۳۸٢

کل يوم عاشورا

امشب به هر دري روي نهادم بسته بود....سر بر ديوارها نهاده ام و براي تو مي گويم...براي تو اي مهربانترين....براي تو و براي عشقي که هر سال در دلم بر پا مي کني...دلم برايت تنگ شده بود...گفته بودم زود برگرد اما خلف وعده عادت توست...در کوره راههاي زندگي تنها تويي تلنگري براي به خود رسيدن....به خواهرت بگو ديگر به خوابم نيامد...بگو من روي آن ندارم تا برايش از علت ها بگويم....بگو دوستش دارم اما مي دانم دوست داشتن كافي نيست...بگو اگر بار ديگر به سراغم بيايد ديگر تاب بيدار شدن ندارم....كاش ذره اي از عشق خواهرت در دلم بود...هر سال طلب مي كنم و سال بعد باز دست خالي در پيش گاه او زانو مي زنم...به او نيز بگو كه دوستش دارم ...بگو يافتمش!بگو ديگر گم نمي شود...بگو:او اينجاست...



اين جا اثري از هنر نيست.....گفته بودم كه من در زمينه هنر كاري نكرده ام....گفته بودم در اعماق سنگها و خاكها و ملات ها و ضرب و تقسيم ها سخت شده ام!نگفته بودم؟؟

*
اي خدا   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٢

 


ديشب سؤالهاي بي جوابم را از پنجره نيمه باز به شاخه هاي درخت تبريزي حلق آويز كردم...ديگر از سؤالهاي بي جواب خسته شده ام...و امروز در ميان پاسخ هاي بي سؤال گم شده ام!
*
از ديروز اين بيت رو براي خودم تكرار مي كنم و باز از اين كه اين همه وقت منو به بازي گرفته بود خنده م مي گيره!
مشكلي نيست كه آسان نشود
مشكل آن است كه آسان نشود!
*
حميد امجد آخرين روزهاي تئاتر زائر رو پشت سر مي گذارد
" يكي نيست پندي دهد اين دل ناكوك
يا دست ناآزموده را
كه دستم به كوك ماهور مي رود
دلم شور مي زند"*

(از حميد امجد)

*
آيدا در آينه ...اركيده!
*
محرم....عزاداري...امام حسين...كربلا!!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٢

 

بزرگترين سوال زندگي م اين بوده كه ميشه آدما رو فراموش نكرد؟؟اما هميشه به اين جواب مي رسم كه ميشه!!!!
*
من راي دادم!
*
تنها چيزهايي كه فكر مي كني هميشه مال تواند...كوههاي بالا سرته!!!
*
چرا صدای نارنجکها ديگه واسم شورانگيزنيست؟؟
*
از طرف دوم نوار در خيال شجريان خوشم اومد...بقيه ش وقت تلف کردن بود!
*
جالب ترين قسمت اين بود که می زدند:گل شب بو ديگه شب بو نميده...من بغض می کردم...بقيه زير چشمی نيگام می کردند...من توی دلم به حماقتشون می خنديدم!!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اسفند ،۱۳۸٢

 

پيش درآمد نی داوود برايم يک تراژدی اشک است....هر بار که رقص دستان هنرمندشان ...هربار که کوبه های ضرب تنبک...کرشمه کمانچه..غصه های سنتور...مظلوميت سه تار...گريه های تار...در فضای سربسته و برهنه اتاق می پيچد ..دانه های اشک بی اختيار بر ديواره های نازک چشمانم می دوند...
*
و اما عشق...

*
و امروز ثانيه ها بر خلاف عادت بچرخند...از عادتها خسته ام....نو شو ای مسافر کوچک من...نو شو!
*
نوبت عاشقی!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢

 


در کوچه باد مي آيد..درخت کوچکم سيلي مي خورد.. مي گريد و باز سيلي مي خورد..دستهاي باد را مي بوسم تا شايد ..لبهايش را روي لبهايم مي گذارد و باز سيلي مي زند....درخت کوچک من...

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٢

 



اشکهای يخي م رو پاک کن
درهای قلبت رو باز کن
صدای قلبم رو بشنو

valentine مبارك!هر روزتون عاشقونه...زندگيتون عسلي!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢

 



تا امروز سه بار فيلم devil's advocate رو ديدم...هر بار هم يه نكته ظريف توش پيدا مي كنم...دفعه اوليه كه از يه فيلم انقدر خوشم مياد...چه تعطيلات بي باريه...جز چند تا ترجمه و چند تا فيلم و دو سه تا نمايشگاه و گالري و يه دست به سر و روي كتابهاي تست كشيدن هيچ كار مثبتي انجام ندادم..دستم به ساز هم نمي ره...بيشتر از قبل از محيط اينترنت بدم اومده...
*
دنيا كوچك شده...تقصير آدما نيست...دنيا كوچك شده!
*
داشت خوابم مي برد ديدم اگه اين خواب باشه و توي اين خواب خوابم ببره تازه وقتي از اون خواب دومي بيدارم بشم توي اين اولي ام و تازه بايد از اين يكي هم بيدار بشم...همين شد كه تا صبح بيدار موندم و الان هم مي خوام برم سمت جمشيديه...يه كم بايد راه برم...تمام بدنم گر گرفته...بالاخره بعد از يكسال سرما خوردم و تب كردم!
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٢

 

همه جا بوي روزهايي رو مي ده كه همه مردم به دنبال يك هدف بودند..وقتي فيلمهاي مستند اون دوران رو مي بينم يه بغض غريب گلومو فشار مي ده...يعني ممكنه يه روز بشه كه باز همه اين مردم از مجاهد و مبارز تا برزگر و بازاري همه كنار هم بايستند و باز يه خواسته رو فرياد بزنند؟؟يعني اشتباه اين انقلاب كجا بود كه الان همه اون كسايي كه يه روز اين جمهوري رو به پا كردند بهش پشت كنند؟..مي دونم كه ملت هميشه در صحنه فردا باز هم خيابونهاي شهر رو پر مي كنند...اما حال اين مردم كجا و حال و هواي آن روز ها كجا؟؟؟
*
امشب به هر ميدان شهر كه رسيدم جز نشاط و هيجان چيزي نديدم...جشنواره فيلم فجر هم بالاخره تموم شد!مي خواستم برم سربازهاي جمعه كيميايي اما طبق معمول همه برنامه هام ريخت به هم!همه جا بوي باروت آتش بازي مي ده.. بوي ترقه.. بوي شيريني...
*
مزون لباس عروسش رو گذاشتيم رو سرمون....لباسهاي عروس رو دونه دونه از تن مانكن ها بيرون مي آورديم و مي پوشيديم و دور خودمون مي چرخيديم و مي خنديديم....خيليا به هواي پوشيدن اين رخت هاي سفيد پشيموني يه عمر رو به جون مي خرند..خيلي ها هم نه!شايدم دارند دروغ مي گن...
*
از آتش عشق هر چه افروخته نيست
با او سر سوزني دلم دوخته نيست
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٢

 



بالاخره منم يه فيلم از جشنواره فيلم فجر رو ديدم...عاشق مترسك!...كاري از مهدي نوربخش.به نظرم فيلم جالبي بود..اين يكتا ناصر خيلي قشنگ محلي حرف مي زد...مترسكا سيگار مي كشند تا ابرا درست بشند...دروغ مي گم؟؟ اما خوب اين آقا مي گه اين فيلم يه جفنگ بيشتر نبوده!خوب اينم نظريه براي خودش.
*
نمي دونم فرهنگسراي ارسباران هميشه انقدر برنامه هاش هيجان انگيزه يا به خاطر دهه فجر اين همه نخبه هاي خلاقيت توش جمع شدند!
*
طبق معمول به روز آخر نمايشگاه آيين زرتشت رسيدم!دلم مي خواست يه بار ديگه سر فرصت مي تونستم با اون دختراي نمكي زرتشتي حرف مي زدم!
*
دو تا نمايشگاه كاريكاتور تو اين مدت برپا شده كه اگه فرصت شد حتما بريد!
1.نمايشگاه بين المللي كاريكاتور:خانه هنرهاي ايراني،خيابان حافظ ،ضلع جنوبي پارك شهر ،خيابان بهشت، خيابان انصاري.
2.نمايشگاه كاريكاتور آثار پائولو دالپونته: خانه كاريكاتور ايران، خيابان شريعتي، تقاطع همت، خيابان شهيد گل نبي ،بعد از ميدان كتابي شماره 60 .
*
اين آلبوم جديد فرشيد امين خيلي خوبه!چند وقته رفتم رو مود بي خيالي...فقط دلم آهنگاي شنگول مي خواد!
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٢

 

زني در درونم گام بر مي دارد...گاهي سريع و گاهي تند...گاهي خسته گاهي پر از جنب و جوش ..چهل روز از آخرين باري كه صداي شيونش را شنيدم گذشته است اما امروز در حقيقت روحش گوهري دميده شده ..گوهري الهي !

*
دنيا همچون تماشا خانه ای ست، آنکه دريچه اش بزرگتر فرصتش کمتر و آنکه مهلتش بيشتر دريچه اش کوچکتر است
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢

 



آقا جان به کجا چنين شتابان؟؟؟   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢

 

نماينده هاي مجلس اعتصاب كردن
كميته تحليل تشكيل شد
فردا بسيج دانشگاه اميركبير تجمعي رو تدارك ديده
نتيجه اخلاقي:هيچ كاري از پيش نمي برند اگه رهبر هم يه دونه از اون فتواهاي جانانه شو بده كه ديگه بحثي تو اين نتيجه اخلاقي نمي مونه!
*
اينم از يه عيد قربان ديگه!
يك كيلو شيريني با 5 تا فنجون قهوه منو مجبور مي كنه كه ديگه فردا خونه نمونم!
*
يه بنده خدايي نشست همه فرم تحصيل در فرانسه رو برام ترجمه كرد..
*
اين مديريت MBA عجب رشته ايه!!
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٢

 


تا حالا دلت خواسته بعضی از قسمتای زندگي دوباره و دوباره برات تکرار شه؟؟يعني مثل همين تلويزيونی که پشت سرم هست... می شد گاهی اوقات صدای زندگی رو انقدر بلند می کردم تا همه بشنوند كه مي خواد چي بگه.. يا شايدم صداشو اون طوری که دلم می خواست تنظيم می کردم که حتی خودم هم ديگه نتونم بشنوم ...حوصله م كه از يکنواختيش سر مي رفت ميزدم کانال برفک و به دونه های سرگردونی که به هيچ جا نمی رن بي اراده خيره مي شدم ..يا شايدم دو شاخه رو از برق مي كشيدم و مي رفتم سراغ يه زندگي ديگه!
گوش كن...مي شنوي؟؟...همين آهنگ بود كه تو رو پابند اين جا كرد...كاش مي شد صداشو تا بينهايت زياد كنم...اما نه!زيباييش به زير لب خوندنشه...به زمزمه تكرار...به لفافه هايي از طعم تلخ و شيرين زندگي....گوش كن...صداشو مي شنوي؟؟

  

نویسنده : shab boo ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٢

 



به پنجره روبرو خيره شد در جستجوی بهانه ای برای فرار اما وزنه های ماندن بيش از اين بر شانه هايش سنگينی می کند...هر شب و هر شب به صفحه روبرو خيره می شود...می نويسد...پاک می کند..... و بعد باز می نويسد..و حالا خالی از همه حرفهايی که گوشی برای شنيدن ندارند ...بار ديگر برای هيچ می نويسد...برای پوچ!چند روزيست شکوفه های بهار نارنج فضای جنگل را معطر کرده ..آبهای خليج گرم شده .. به ياد دارد در سالياني نه چندان دور ماهيگير جوانی در پی مرواريدی به اعماق دريا رفته بود ولی امروز در ميان گرگ و ميش غروب ماهيگير را بار ديگر ديد اين بار پشتش خميده می نمود ..چين و چروک ايام ناتوانی بر چهره اش وحشيانه رقصيده بود ...به دور دست ها می نگريست اما گويي هيچ نمي ديد...مرواريد در چشمانش نشسته بود!!!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢

 

و امتحانها به پايان رسيد.....خسته نباشيد!:)   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٢

 

گاهي وقتا اونقدر حرف زياده كه تو نوشتن كم مي يارم .به همين دليله كه كم مي نويسم .بين خودمان بماند .داشتم به تو فكر مي كردم و به نشاني هاي ساده براي اثبات علاقه !راستي آيا همين نشاني هاي ساده روزمره براي نشان دادن علاقه كافي نيست .ولي مي دانم !به هيچ نشانه اي نمي شود اعتماد كرد .اكنون مي توانم مثل پسرکی هفت ساله بنويسم : آب
و غرق شوم بي آنكه دست و پايي بزنم
مي توانم بنويسم : باد
و پرواز كنم بي آنكه هراسي از سقوط داشته باشم .
مي توانم بنويسم : درخت
و سبز شوم بدون هيچ درنگي .
مي توانم تو را بنويسم
و بعد به آرامي ببوسمت بي آنكه كسي ببيند .
مي توام بنويسم :‌مرگ
و بميرم !
به همين سادگي .
امشب نه ماه پيداست و نه صداي باد مي آيد و نه ....


  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٢

 

امروز فقط من تو چشماش خيره شدم...صورتش پر از اشکای خشک شده بود....از اون چيزی که می ترسيد به سرش اومد...همه مردم دور و برش براش يه شايعه درست کرده بودند!حقشه!دلم خنک شد!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٢

 

و برگ گفت:اما من ميخواهم از تو جدا شوم اما درخت نگذاشت دستهايش را به زنجير گشيد و گفت:بايد بمانی رفتن تو مصادف با مرگ توست صلاح تو در ماندن است.برگ انديشيد که پاييز فرا خواهد رسيد.ديری نپاييد که پاييز آمد و زنجير ها از دستان برگ باز گشت.برگ لحظه ای نيز درنگ نکرد.فبل رفتن درخت گفت:اما تو ميتوانی بمانی.خودت هم ميدانی که رفتنت برابر با مرگ است.برگ خنده کنان از درخت جدا شد و گفت:اما آزادی برابر با تولد حقيقی است نه مرگ!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ دی ،۱۳۸٢

 

قيچی رو برداشتمو موهاشو از ته کوتاه کردم!ديگه اين جوری فکر فرار نمی کنه...مطمئنم!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٢

 

من سردم است،و انگار هرگز گرم نخواهم شد تمام راه سرد بود،
شهر سرد و غمگين است، و من گرم نخواهم شد.
راه هاي تاريک به گورستان منتهي مي شوند؛
و راه هاي روشن به گورستان مي رسند،من از سرما مي لرزم و به گورستان سرد انتهاي شهر تاريكم فکر مي کنم. آفتاب کي مي دمد؟
راه هاي تاريک، تاريک مي مانند،
چرا در تنهايي بيشتر سردم مي شود؟ چرا آب چاله ها يخ بسته بود در تمام راه؟
من از سرزمين پرسش ها مي آيم
از انتهاي جاده هايی مملو از خونابه،
رفيق روزهاي گرم من يخ زده است...
و من غمگينم، غمگينم، غمگينم.

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٢

 

همه جا رو مه گرفته.....شايد بهتر بود فردا دانشگاهها رو هم تعطيل می کردن....چون با اين وضعيت تا فردا صبح هيچ کس نمی تونه درس بخونه....من که رسما امتحان فردا رو تعطيل اعلام کردم!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢

دخترم خوش اومدی!

دخترم امروز صبح در ميان خاک و خون به دنيا اومد...تنم هنوز بوی کافور می ده...اما تولد گريزناپذيره....اون اومد تا بهم بفهمونه که بعد از هر دلشوره ای یه دلشوره و اضطراب دیگه ست...اسمش رو گذاشتم کرشمه
تولدت مبارک عزيزم!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ دی ،۱۳۸٢

 

نمی تونم فرياد بزنم....ديگه صدای خودم رو هم نمی شنوم...از بوی غسالخونه متنفرم!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ دی ،۱۳۸٢

 

پيش بيني نمی شد زلزله بم بيش از ده هزار كشته به جاي بزاره!


امكان خون رساني محدود به افراد 25 سال به بالا شده....آخه چه وقت واكسيناسيون همگاني بود؟؟؟
سه روز عزاي عمومي...بسيج نيروهاي مردمي!
ارگ بم به كلي از بين رفت!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ دی ،۱۳۸٢

 



به سراغ من اگر می آيی....تند و پا برهنه بيا...   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ دی ،۱۳۸٢

شب يلدا



در شب كسي اشكهايم را نمي بيند....
اينجا جام اشكهاي من است...
اينجا هميشه شب است....
اينجا شب يلداست.....
امشب شب چله ست....بازم دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هاي ماهي پير زير تخته سنگ سياه جمع شدند و منتظر قصه اند، مثل هر سال!....اما ماهي پير خيلي وقته كه چشماشو براي هميشه بسته... امشب به جاي ماهي پير، ماهي قرمز كوچولويي كه هميشه به فكر دريا بود قصه ميگه....يكي بود يكي نبود....يه ماهي پير بود كه شبهاي چله دوازده هزار تا از نوه ها و نتيجه هاش رو دور خودش جمع مي كرد...   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٢

خاطرات هنر پيشه نقش دوم



باز هم شب آخر به اجرای يک تأ‌تر رسيدم..
ذوالفقار (علی عمرانی) و موهبت(ميکائيل شهرستانی) برای کار به شهر می آيند و در شهر با بلقيس(فرزانه کابلی)آشنا می شوند و به اين ترتيب در خانه بلقيس(در حلبی آباد) ساکن می شوند...نقش آفرينی در چهره های مختلف.. گاهي کارگران معترض ،گاهی دانشجويان معترض، گاهی معلمين معترض....هر روز در لباسی بودند و هر لحظه نماد گروهی مقلد!
نكته جالب تر اين بود كه از ۴۲ بازيگر اين نمايش تعدادي از هنرپيشه ها بين جمعيت تماشاچي نشسته بودند و ايفاي نقش مي كردند.اوج نمايش يعني وقتي كه ذوالفقار و بلقيس كشته مي شن و حرفهاي تيز و برنده موهبت در پايان نمايش، واقعا عالی بود!

«مهم اون كسي نيست كه مي ميره، مهم اونيه كه به خاطرش مي ميري»

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آذر ،۱۳۸٢

 



نميدونم كدوم انگيزه باعث می شه دو نفر در عرض ۲ ساعت اول از نوبنياد تا فرمانيه... بعد از نياورون تا تجريش... بعد از تجريش تا تپه هاي قيطريه ...بعد از الهيه تا فرشته پياده برند....نتيجه اخلاقي اين كه حتي يك دونه كافي شاپ هم تو تمام اين راه نيست....وقتي رو صندليهاي تنها كافي شاپ فرشته ولو شديم قيافه جفتمون ديدني بود...من كه حس مي كردم يكي از بزرگترين موفقيت هاي زندگي نصيبم شده..سلاله كه از خستگي با سر محكم رفت رو ميز....عجيب خسته ام...خيلي وقت بود اين همه راه نرفته بودم.... بحثهاي شر و ور، روبروي كسي نشستن و چشم تو چشم حرف زدن ....

پدبزرگ نيناز فوت شده!امروز هر کاری کرديم خودمونو راضی کنيم که بريم خونه ش دلداريش بديم نشد....   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢

 



دستگير شد..........اينم فيلمش.....خيال همه راحت شد؟؟؟؟جای زيادی می خواست نه؟؟؟يه زير زمين تاريک اونم کف يه مزرعه......جدی چرا به مزرعه دوران پدريش قناعت نکرد؟؟؟

کنسرت سنتور نوازان.....فردا دانشگاه تهران برنامه دارند...اگه می تونيد حتما برين!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٢

 



خانه ام آتش گرفته ست...آتشي جانسوز...هر طرف مي سوزد اين آتش پرده ها و فرش ها را‏، تارشان با پود ...من به هر سو مي دوم گريان‏، در لهيب آتش پردود ،و زميان خنده هايم تلخ و خروش گريه ام ناشاد ، از درون خستهء ناشاد مي كنم فرياد....آي فرياد!
خانه ام آتش گرفته است ، آتشي بي رحم همچنان مي سوزد اين آتش، نقش هايي را كه من بستم به خون دل، بر سر و چشم در و ديوار، در شب رسواي بي ساحل،..... واي بر من واي بر من....سوزد و سوزد غنچه هايي را كه پروردم به دشواري، در دهان گود گلدان ها، روزهاي سخت بيماري، از فراز بامهاشان شاد، دشمنان موزيانه خنده هاي فتحشان بر لب، بر من آتش به جان ناظر، در پناه اين مشبك شب، من به هر سو مي دوم گريان، از اين بيداد مي كنم فرياد ....آي فرياد... واي بر من همچنان مي سوزد اين آتش، آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان، و آنچه دارد منظر و ايوان، من به دستان پر از تاول اين طرف را مي كنم خاموش و ز لهيب آن روم از هوش، زان دگر سو شعله برخيزد به گردش دود، تا سحرگاهان كه مي داند كه بود من، شود نابود! خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد، در بستر صبح.... از من مانده بر جا مشت خاكستر ...واي!!! آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب، مهربان همسايگانم از پي امداد؟؟سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد .....مي كنم فرياد، آي فرياد!!!!
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٢

 

اينم از مزايای جهان سوم بودن و ضعيف بودن برق منطقه بود که وسط امتحان برق رفت و حتی نمی تونستی ورقه خودت رو ببينی چه برسه به ورقه بقيه ملت...آخرش هم يکی يه شمع دادن دستمون و گفتن حالا بنويسيد...من که همه حواسم به اين بود که اشکای شمع به موازات هم بياد پايين...بعد هم ورقه های شمعی رو تحويل داديم و اين ترم رفت که به تاريخ بپيونده...باورم نميشه...انگار ديروز بود که تصميم داشتم برم يه زبان ديگه يادبگيرم...
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٢

 

دهانت را می بويند....مبادا گفته باشی دوستت دارم...
چند هفته ست از راه که می رسم خونه اولين کاری که می کنم اينه که سلانه عليزاده رو می زارم...هر شب و هر شب....و هر شب غريب تر از شب پيش...و امشب تمام خستگيهام رو در خودش خلاصه کرد...امشب عين بچه ها گريه کردم...عين بچه ها لطيف و بی صدا...فکر کنم خسته ام...زياد...امروز امتحانديناميک دادم...عجيبه...اما ۲۰ ميشم....۲۰!!!!مثل قديما....خدايا ممنون...دلم بچگی می خواد...بيشتر از اين...   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٢

 



عشقه،اول بهار چشم باز كرد...عاشق درخت سيب شد،يك دل نه صد دل،و كشيد از او بالا،درآغوشش كشيد.چه ميل شيريني!بوسيدش.آرزوي برگهاي درخت سيب را داشت،اين قدر دور درخت سيب چرخيد و او را بوسيد تا به شاخه هاي بالايي رسيد.تابستان شده بود و سيب ها سرخ مي شدند.رفت و رفت تا به سيب برسد،دور زد و دور زد.چيزي به سيب سرخ كه لپ هايش گل انداخته بود نمانده بود،يك روز صبح كه چشم باز كرد ديد سيب افتاده است.پايين را نگاه كرد و از خيانت معشوقه اش دلگير شد.سراغ سيب بعدي رفت كه آن بالا روي يك شاخه خوابيده بود.پاييز كم كم رسيد،همه سيب ها افتادند،برگ ها هم زرد شدند.حوصله عشقه سر رفته بود.همينطور كه دور و برش را مي پاييد چشمش به آسمان افتاد،خورشيد بالاي سرش بود مثل هميشه مي درخشيد،دل به خورشيد داد....   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٢

 

حافظ ميگه:

اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

 

هاتف اصفهانی در جواب می گه:

اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آن کس چيز می بخشد ز ملک خويش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقندو بخارا را

 

و در آخر شهريار چه خوش ميگويد که:

اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را

هرآن کس چيز می بخشد به سان مرد می بخشد

نه چون هاتف که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پارا به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شيرازی که شور افکند در دل ها!


اگه اين ۳ شاعر هم عصر بودند عجب آشوبی به پا می کردند!!!

 

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ آذر ،۱۳۸٢

 

برف قوس به زمين نشست...حرفم رو دباره سرمای زمستون پس می گيرم...اين همه سرما به ديدن يه زمين پوشيده از برف الحق که می ارزه!

می گم : آقای دکتر جدی جدی نمی بينم!
می گه : پدر جان برو آب هويج بخور خوب می شی!

آخه من به اين دکتر چی می تونم بگم؟؟
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٢

 

يکسال پيش چنين روزی اين وبلاگ رو به عنوان کادوی تولد به خودم هديه دادم..امروز من و اين وبلاگ يک سال بزرگتر شديم...اينو می نويسم فقط واسه اين که تو تاريخ اين وبلاگ ثبت بشه!

تولدمون مبارک...   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٢

 

وقتی تو سيل جمعيت دوستای قديم رو ديدم..فهميدم که وقتش شده...وقت اين که قران بره بالای طاقچه ...که همه حرفات دوباره بدون قيد و بند رو لبات نقش ببنده..که غروبا ديگه با پرواز پرنده ها صدای ربنا همراه نباشه...که شبای احيا هيچ وقت ديگه تکرار نشه...که غروبا رنگ گرسنگی رو از دست بدن..که وقتش شده تا توی سال جديد يه تولد تازه داشته باشم...اما نه به اين رنگي كه داشتم..يه تولد تازه!ماه رمضون تموم شد.......ولي!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٢

 



من عاشقم بر قهر و نازش خرسندم/ با بوي او پيوسته باشد پيوندم/ شمعم ميان اشك و آتش مي خندم/ لب از شكايت ها مي بندم!
داشتم اين شعر رو می خوندم و ياد نقد اجتماعی چند روز پيش بر روی مسئله عشق! افتادم..پرسناژ مجنون نه به عنوان یک عاشق که به عنوان يك بيمار مطرح می شود..آدمي كه مرتب مي خواسته خودش را آزار بدهد.در يک جای ديگر از..اميد جانش كه از سفر آ مده است مي گويد، شرح مفصلي از دوران هجران مي دهد و توضيح مي دهد كه وقتي يار از سفر برگشته است آدمي چه حال و هوايي دارد. عاشق بيچاره يك شاخه گل به دست گرفته كه معشوق جفاپيشه سرخوش از كنار او مي گذرد و يار ديگرش را با خود مي برد...اما باز هم مجنون عاشق کمان ابروی یار است...
و حالا امروز!
خيال نكن نباشي بدون تو مي ميرم
گفته بودم عاشقم، خب حرفمو پس مي گيرم
خيال نكن نموني، كارم ديگه تمومه
ليلي فقط تو قصه ست، جنون ديگه كدومه؟

عشق داره منطقی تر می شه؟؟دلها دارن کاروانسرايي براي پذيرش عشق هاي متعدد مي شن؟؟اين خوبه يا بد؟؟
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٢

 


دلم بيگانه آلبر کامو می خواد....اين روزا فقط به ساعتم نگاه می کنم...زمان نمی گذرد...تقصير من نيست!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٢

 


بوی برف مياد!


  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٢

 

اولش به نظرم يه امتحان معمولی ميومد...خيلی معمولی تر از امتحانهايی که تا امروز دادم...بعدش بزرگ شد...مثل يه خوره...بزرگ و بزرگ تر...بعد جای دلهره رو ترس گرفت ..مسخره است ولی تا وقتی خودت نخوای هيچ چيزی برات بزرگ نيست..امتحان رو دادم..چيزی که ازش موند فقط خاطره يه روز پر از تنش!!!بود...پر از هيچی!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٢

چخماق ها کنار فتيله بی طاقتند

احمد باطبي پس از مصاحبه چند روز پيشناپديد شد....احمد باطبي گريخت...احمد باطبي...4 سال گذشت...مطالبي را كه در زير آورده ام بخوانيد و ببينيد كه كار دانشجو پا در كفش بزرگترها كردن نيست!؟!چه بايد كرد؟؟


بعد از ظهر يكي از روزهاي داغ تير ماه 78 در دفتر خبرگزاري رويتر در تهران ، يك عكاس ايراني ( … ) ، كه در جستجوي كار با حقوق ارزي بود ، عكس احمد باطبي با پيراهن خونين او را بر روي ميز جاناتان ليونز خبرنگار موسسه رويتر گذاشت . ليونز سعي كرد خود را نسبت به عكس مزبور بي تفاوت نشان دهد و گفت حاضر است عكس و كليه حقوق آن را با قيمت 100 دلار خريداري كند..[+]

به نقل از سوسن شريعتی:
براي چند لحظه، استوار اما تكيده و محزون به پشت تريبون آمد، تشكر كرد و رفت.و من، با وجود اينكه مي دانستم آدم زنده با عكسش خيلي فرق دارد از ديدن او و اين همه تفاوت به وحشت افتادم. درست است كه پنج سال از آن عكس كذايي گذشته و آدم، هر آدمي دستخوش تحول است و زمان پذير. اما بايد احمد باطبي را ببيني تا تفاوت اشكال متعددگذر زمان را بفهمي. زمان آدم آزاد و آدم زنداني يك جور نمي گذرد و تأثير آن بر تاروپود جان و روح يكي نيست.[+]

كليپي تكان دهنده از سايت ايهام براي احمد باطبي با صداي شاملو....   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آبان ،۱۳۸٢

 

خيلی سال از آخرين باری که يک مسابقه فوتبال رو از تلويزيون می ديدم گذشته...ديشب بازی ايران - کره بود...بازی رو نديدم اما اخبارش انگار بازتاب وسيعي داشته..باز هم تماشاگرهای با فرهنگ ايرانی افتخار آفريدند [+]
صد بار به اين آقای کروبی گفتيم پدر جان شما يه نفر بي خيال روزه شو!كو گوش شنوا![+]
اين ويروس جديد سرماخوردگي عجب چيزيه!نصف ملت رو از پا در آورده!

اینم عکس ماه گرفتگی چند شب پیش!


  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٢

 



يک مسجد متروک بنای ده ماست
نوتر از منظره ها،مقبره هاي ده ماست

خانه هامان گلي و پنجره هامان بسته
فقط اين مسجد متروك ،بناي ده ماست

كدخداي ده ما هر چه بگويد حق است
كدخداي ده ما نيست،خداي ده ماست

كدخدا را چو خدا قبله حاجت كرديم
كدخدايي و خدايي كه بلاي ده ماست

ما از اين زندگي آخر به خدا خسته شديم
اين صدا مختص من نيست،صداي ده ماست

پدرم از ده بالا كه غروب برمي گشت
گفت هر چه بلا هست، براي ده ماست

اي تو چوپان جوان!خسته نباشي بنواز
كه همين ني لبكت لطف و صفاي ده ماست

شاعر:لولو

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٢

 



ساعت ۵:۳۰ يه صف طولانی...ساعت ۶:۱۵ همچنان توي صفی...بالاخره همه وارد سالن می شن...يه سالن اندازه يه کلاس!با جمعيتی به اندازه دو تا مدرسه!خلاصه ملت هر جوری بود رو کول هم سوار شدند و جا شدند..موسيقی تياتر واقعا عالی بود يه چيزی بود تو مايه های موسيقی فيلم حضرت مريم...بين شور و ماهور...اپيزود اول درباره داستان گفته نشده ضحاک و همسرانش شهرناز و ارنواز...شهرناز قصه گو...۱۰۰۱ جوان آزاد شده از بند...۱۰۰۱ قصه افسونگر...اپيزود دوم:سالها بعد..شهر بغداد...نيکرخ و ماهک...خواهر و همسر ابن ميمون...پسر مزدک...پادشاه پارسی زبانان...مترجم کتاب هزار و يکشب به زبان عربی که با دسيسه حکام عرب منبع فارسی آن برای هميشه از بين رفت و نیزمترجم کتاب رو به قتل رسوندند و زنان او را بين خودشون تقسيم کردند...و در‌ آخر زنان(نيکرخ و ماهک)برای اين که اين ننگ رو نبينن خودکشی می کنن...انقدر آخر اين اپيزود متاثر کننده بود که من تمام آنتراک بعدی داشتم گريه می کردم...
اپيزود ۳ به زمان حال نزديک تر بود...مکتب خانه ای که در آن دوران توسط زنی اداره شد که با خواندن هزار و يکشب به معرفت رسيد...امشب شب آخری بود که اين تياتر روی پرده می رفت و من طبق معمول دقيقه ۹۰ تونستم اين اجرای عالی رو ببينم.....جای همه دوستان خالی!
شب هزار و يکم به روايتی ديگر...اينجا!!!!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ آبان ،۱۳۸٢

 

هوا سرده...هيچ جا خونه آدم نميشه...بشينی پشت پنجره و آفتاب بی رمق پاييزی گرمت کنه...عين يه جوجه لذت ببری...بعد هم همه کارهای عقب افتاده رو بريزی جلوتو عين تابستون فقط برای خودت باشی....فقط خودت!!!دلم واسه خودم تنگ شده.....خيلی وقته!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٢

 

امروز خيلی خوشحالم...از اول ماه رمضان با يه سری از وبلاگرا قرار گذاشتيم که واسه مهرانه ختم قرآن کنيم...امروز تو شورا يه نظر خيلی عالی مطرح شد...اونم از برکات سايت پرشين موزيک....می خوايم بريم برای کمک بهش تو کارگاه موسيقی شرکت کنيم!!!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢

 

خبری نيست...لااقل برای من!فقط انگار يکی گم شده...يه آدم ناشناس...نه اسمش رو می دونم..نه ميدونم که چند سالشه...فقط می دونم که گم شده...
اين مطلب رو خوندين؟؟جدی ليسانس می گيريم که بريم رفتگر بشيم؟؟؟من الانشم حاضرم از اين همه دردسر راحت شم..
امروز سمينار عمران دانشگاه ما به کار خودش خاتمه داد..من از همه مطالبی که بهشون گوش دادم فقط يه چيزی يادم مونده...اونم اين که از زغال آنتراسيت برای بهبود فيلترها استفاده می شه..   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٢

 


صبح دو تا ماهی خريديم ...يارو از تو آب در آوردشون انداخت تو كيسه...وقتي آورديمشون خونه ديدم انگار هنوز زنده اند..حالا صداي شالاپ و شلوپ آب توي وان حموم نمي زاره كسي نترسه...جفتشون زنده شدند..بدجوري هم بزرگند...من كه فكر نكنم كسي راضي بشه اينا رو بخوره!


  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ،۱۳۸٢

 



كنار پنجره نشسته است و به محوطه سرد حياط نگاه مي كند.كار هر روزه اش اين است...آسمان دور سرش مي چرخد...پرنده ها رفته اند...نسيم پاييزي نمي تواند اجساد مرده را تكان دهد اما برگ هاي درخت هاي بيد گوشه خيابان را بازي مي دهد..حيف ! برگي نمانده تا خود را بازيچه دست او كند!چند روز پيش حافظ را در ايستگاه اتوبوس ديده است....پشيمان ازديوان خود!پشيمان از گفته هاي خود!
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢

 

باحال ترين تعريفی که از عشق خونده بودم؛

عشق مثل مخملکه....دير يا زود بهش مبتلا می شين!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٢

 

از در و ديوار آدم مي بارد...لحظه اي سكوت شايد...ديوارهاي گچي اتاق بر چهره ام نقش بي تفاوتي حك كرده...لحظه اي سكوت شايد...انعكاس آفتاب بر گل عبوس قالي اتاق...لحظه اي سكوت شايد....عصر باراني..لحظه اي سكوت شايد...عنكبوت گوشه اتاق ازدواج كرد..لحظه اي سكوت شايد....   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٢

 

ماه رمضون داره مياد....تيک تاک...تيک تاک!



برای اولين بار در سی سال گذشته افغانستان در يک مسابقه جهانی زيبايی نماينده خواهد داشت.[+]

شمارش معکوس جنگ ايران و امريکا آغاز شد؟؟؟[+]

شهرام جزايري براي دومين بار داماد شد [+]...نميشه دو دقيقه از اين بشر غافل شد!!!



  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٢

فرهنگسراي نياوران

امروز با نيناز رفتيم نمايشگاه مجسمه های مومی و کاريکاتور....واقعا عالی بود...نمايشگاه مجسمه های مومی برای اولين بار در ايران برگزار شده (البته از اواخر مرداد ماه اين نمايشگاه شروع شده بوده)جالبه که هنوز پذيرای بازديد کننده ها بود..تقريبا يه ربع تمام محو تماشای مجسمه سياه پوستی شده بودم که فقط يک چشم داشت...بعضی از مجسمه ها واقعا مشمئز کننده بودند...خيلی از اون آدمايی که امروز مجسمه اشون رو ديدم در اثر نقص عضو در دوره زندگيشون خودکشی کرده بودند...يکی از زيباترين اعضايی که تو این مجسمه ها به چشم می خورد چشمهای مجسمه ها بود که توسط ۳ کشور روسيه ــ انگليس و بلژيک ساخته شده بود...این کار محصول کار ۱۵۰ مجسمه ساز بود..
نمايشگاه کاريکاتور با موضوع های مختلف به خصوص موضوع سرقت(ثرغط) هم واقعا عالی بود...بعضی از تابلو ها باعث می شد بلند بلند بخندی و بعضياش انقدر تلخ بود که به جای اين که خنده ات بگيره...يه بغض تلخ بدجوری اذيتت می کرد!
الان کلی خسته ام...بازم امشب يه آخر هفته ديگه است...هفته هاي پاييزي خيلي زود دارن مي گذرن...روز اول آبان هم تموم شد...آهاااااي پاييز! من به گرد پات نمي رسم....آهنگ اين وبلاگ اين چند روزه خيلي زيبا شده...مي تونيد اين جا دانلودش كنيد!
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢

 


يك شب آتش در نيستاني فتاد
سوخت چون شمعي كه بر جاني فتاد

شعله تا سرگرم كار خويش شد
هر ني اي شمع مزار خويش شد

ني به آتش گفت كاين آشوب چيست؟
مر تو را اين سوختن منظور چيست؟

گفت آتش بي سبب نافروختم
دعوي بي معني ات را دوختم

مرد را دردي اگر باشد خوش است
درد بي دردي علاجش آتش است!!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢

 

از عصر تا حالا گيجم....انگارعجيب ترين سؤالي رو كه ممكن بود از كسي بشنوم امروز شنيدم...
ــ به نظرت اين آهنگ چه جوريه؟؟
من: عاليه!!آدم ياد غم و غصه هاش ميافته!
ــ مگه تو غم و غصه اي هم داري؟؟؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢

 

تقريبا هيچی از جاده نفهميدم... نزديکای صبح بود که خوابمون برد...يه برنامه فشرده رقص و گردش اونم به مدت ۴ روز..تو هيچ مسافرتی بهم انقدر خوش نگذشته بود.....همه چیز یه جورایی بهت می چسبيد حتي وقتی تو راهروهای بيمارستان بي اراده راه می رفتی يه جورايی مطمئن بودی که اينم می شه يه خاطره از اين مسافرت...همين باعث می شد که ديگه تحمل درد برات اونقدرا سخت نباشه..اون شبِ آخر وقتی سلاله و نيناز تو راهروی يخزده بيمارستان بغلم کردند تازه فهميدم معنی دوست واقعی چيه..دلم يه بار ديگه مشهد مي خواد..يه بار ديگه صحن نوراني حرم امام رو مي خواد..جاي قشنگي بود...خيلي زياد!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٢

 

"من همواره اساطیر را به تاریخ ترجیح داده ام . زیرا تاریخ مرکب از حقایقی است که در نهایت دروغ از آب در می آید و اساطیر از دروغ هایی ساخته و پرداخته شده اند که به مرور به حقیقت تبدیل می شوند!"
( ژان کوکتو)

این آقای مايكل مور عجب دست به قلمي دارد...به نظر من هر كسي اين نوشته او را بخواند امكان ندارد به فكر فرو نرود...بخوانيد و لذت ببريد و بيانديشيد....11 سپتامبرـــ بن لادن يا ....؟؟

هجوم زائران ايرانی، مايه حيرت و دردسر نيروهای آمريکايی[+]
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٢

 

موسی برای اين که معروف بشه وقتي بچه اي نوپا بود پريد و ريش فرعون رو كشيد خدا هم زرنگي كرد يه ذغال سرخ گذاشت رو زبونش كه جيززززززززززه!كه اين بچه ست و كوچولو و شعور نداره .... فرعون ولش كن!
امروز آقاي ا.ن بعد از سالها خوردن از آخور ملاها براي مردهء رفيقش كه همه سرمايه گذاري صنايع كشور را سالها يدك مي كشيد ناله سرداده و چسبيده به چفيهء پابرهنه ها و ايجاد دلخوشي براي لابي هاي يهودي كه ازروسري پر خط و خال ياسر بغض به دل دارند.... تصور مي كني چند صباحي تو اروپا لوليدن آدم رو به عرش مي برد؟؟كه گفته اي فلاني:اگر سري به لندن و پاريس مي زدي مي فهميدي كه دنيايي بهتر و بزرگتر از چهارديواري ايران هم هست!آقاي ا.ن همين فلاني نزديك به 8 سال... از دنيا شايد فقط اسراييل و آمريكا را نديده در تعجبم تو كه گاوچران معركه بودي چطور حال و هواي آن مزرعه يادت رفته؟ما كه از روزنامه ها و راديو و تلويزيون شنيديم...
راه بيداري خلق.. كار كردن و نفس كشيدن در كنار آنهاست!اون زماني كه شاد و شنگول بوديد و همه چي زير دستتون بود و كل ايران رو قباله خودتون كرده بودين فكر اين روزا نبودين...به محض اين كه از خر مراد پيادتون كردن فوري آب توبه رو سرتون ريختيد و از ترس اين كه مخالفا دمارتون رو در نيارن...اداي مخالفا رو در آوردين!!!!دكتر شدن و مهم شدنتون رو همه ديدن!!!اون همه ادماي حسابي و جووناي شاداب رو كنار زدين و خودتون سوار قاطر حكومت شدين...كم نيستند كساني كه با تزوير و پاپوش شما به سياهچال ها افتادند و اعدام شدند يا امروز سرگردان خيابونها و معتاد و....
فكر مي كني توبه شما رو مي پذيرن؟
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٢

 



مي خنده...اشك تو چشماش جمع مي شه و باز مي خنده...تمام راه خونه پشت چهره اشك آلودش شيريني خنده بود...اما الان فقط صداي ريختن اشكاش مياد..صداي هيجان عشق صداي آمدن...وشايد ماندن..همه روز اول پاييز از حسشون نسبت به برگريزان نوشتن جز من...وشايد
سلاله...نميدونم چرا ديگه نمي نويسه..ديگه تقريبا پست اخرش رو از بر شدم...درخت تبريزي وسط حياط هم انگار امشب مثل من تازه رد پاي پاييز رو روي تنش حس كرده امشب به عزاي دونه دونهء برگاش نشسته...طوفان شبانه سيلي مي زنه و تك درخت من غوغايي به پا كرده دلم براش مي سوزه ياد روزايي مي افتم كه برگاش مآواي گنجشكاي عاشق بود و امروز جز گنجشكاي بي كس ديگه هيچ پرنده اي رو شونه هاش نمي شينه..بهار كه اومد خيلي دير فهميدم كه اومده يعني وقتي رفت تازه فهميدم كه اين جا بوده شايد دير بشه بايد قبل از اين كه بري بهت بگم كه قدر غروباي دلتنگت رو مي دونم قدر شبهاي بي انتهات قدر برگاي نيمه سوخته ات قدر سرماي مسخ كننده ات...قدر همه شو مي دونم ...سلام پاييز!دلم برات تنگ شده بود...   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٢

 

اين شورانگيز شهرام ناظری خيلی محشره..امروز صبح من به مدت ۴۵ دقيقه باهاش ورزش صبحگاهی کردم...هيچ هم خجالت نکشيدم که آهنگ سنتی است و بايد حريمش نگه داشته شود..

يک ويروس جديد آمده!!!دست سازنده اش درد نکند!بلافاصله بعد از باز شدن ايميل حاوی ويروس کامپيوتر Hang کرده و هارد می سوزد!this is a virtual email for you
حتي اگر اين ايميل از طرف يك دوست بود آن را باز نكنيد!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٢

 

اين وبلاگ ما هم رسوايی و عريانی را بر شرف ترجيح می دهد...هر چه با پرنسس لباس بر تنش می کنيم...روز دگر به عريانی خود می بالد و بر ريش ما می خندد...عجب زمانه اييست...کسی پيدا شود دل وبلاگ ما را بدست آورد و لباس بر تنش کند!!!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ،۱۳۸٢

 

امروز كاراي نيمه تموم سه ماه تعطيلي رو تموم كردم...دو كتاب از آلبادسس پدس (هيچ يك از آنها باز نمي گردند-از طرف او) تموم شدند..
فيلم پيانيست،بعد هم فيلم پوواك كاتسي كاري از رجيو كه از سينما 4 پخش شد و واقعا يه كار مستند جالب بود..تازگيا علاقه شديدي به فيلماي مستند پيدا كردم..خيلي دلم مي خواد فيلم گاهي به آسمان نگاه كن و تاتر شب هزار و يكم كار بهرام بيضايي رو ببينم..
امشب يه ايميل دوست داشتني از يك دوست دوست داشتنني تر دريافت كردم...مرجان عزيز مردمان روزگار ما خود را درنيافته اند همانطور كه من و تو هنوز به درون خود ايمان نياورده ايم..پس نگران نباش..گامهايمان را فراتر مي نهيم..

وبلاگرها در اولين جشنواره وب،وپ و نشريات الكترونيكي صاحب غرفه مي شوند [ادامه+] همچنين اطلاعاتي بيشتر در اين زمينه رو مي تونين اين جا بخونين!
با حضور جمعي از وبلاگ‌نويسان، انجمني براي هويت بخشيدن به جامعه وبلاگ‌نويسان در شرف تاسيس است. [ادامه+]

جانشين گوگل در راه است..با تحقق پروژه اي به نام Nutch جستجوگر تجاري گوگل براي هميشه به اعماق تاريخ خواهد پيوست.[ادامه+]

برخورد كاروان ايراني اباعبدالله با ميدان مين، 6 كشته بر جاي گذاشت[ادامه+]



صدای يه زن از تو باجه مياد . چند لحظه بعد تلفن قطع می شه . صدای باز شدن در باجه به گوش می رسه .
- " خانم ! ببخشيد شماره من رومی گيريد؟ "
- " خفه شو بی حيا ! من هم سن مادرتم ! عجب دوره ايي شده ! کثافت بی چشم و رو "
زن دور می شود . پسرک عصای سفيد رنگ را از جيبش بيرون می آورد و آهسته و عصا زنان به سمتی نا معلوم می رود .[ادامه+]

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٢

 



-« اينجا زمين است.» فرياد زدم. مردم خنديدند!
-« اينجا زمين است؟؟» فرياد زدم. مردم فقط نگاهم کردند و بعد خنديدند!
-« اينجا زمين نيست؟؟» فرياد زدم وآنها باز خنديدند.
-« نه اينجا زمين نيست.» فرياد زدم. اينبار مردم بی آنکه بشنوند خنديدند.
و من به جستجوی زمين به آسمان رفتم..
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

من پس از رفتنها ...رفتنها.....باز آمده ام!!!


پريسا..........پر!
مسموميت...........پر!
بيمارستان..............پر!
MotherBoard .............پر!
زندگي....................پر!
بيژن مرتضوي.........پر!
پرشين بلاگ.......پر!
وبلاگ....................................پر!!؟!!....وبلاگ كه پر نداره!!!
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

مبعث رسول اکرم

سـتاره اي بدرخشــيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را انيس و مونس شـد

نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد

بعثت حضرت محمد گرامي باد!


مقام اول حضور در اتاق هاي چت در خاورميانه از آن ماست!مصاحبه با دكتر تهمورث شيري - عضو هيات علمي گروه ارتباطات اجتماعي دانشگاه آزاد اسلامي.

باآغازسال تحصيلي جديدوبازگشايي دانشگاههابرخي ازمسولين اقدام به ا خراج يا تبعيد دانشجوياني زدند كه در وقايع خرداد ماه شركت كرده بودند.در اعتراض به اين روند عده اي از دانشجويان و فعالان سياسي و مطبوعاتي اقدام به گرفتن روزه سياسي كردند.
!هفته مد لباس در شهرنيويورك!
آزمايشي براي همه اون آدمايي كه ساعات زيادي از شب و روز جلوي كامپيوتر مي نشينند..ببينيد:)
الفباي ناشنوايان رو مي تونين اين جا ببينيد!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٢

 


از فردا مدرسه ها باز ميشه....بازم مثل هميشه همون قولهای قديمی!!امسال ديگه درس می خونم...قول می دم؟بازم يه سال تحصيلی ديگه...جشنواره رنگ شروع شده...می بينی چه تنوعی داره؟؟من که لذت می برم...پامو رو همه برگای خشک مي زارم تا صدای خش خش پاييز رو بيش از پيش حس کنم...
اين جا رو بخونيد من که کلی خنديدم!!

آيت الله منتظری: اشغال سفارت آمريکا اشتباه بود
چی بگم والا؟؟چند وقت پيش هم سيگار حرام شد...خوبه!مسايل ما داره يکی يکی حل ميشه...ديگه هيچ مشکلی نداريم...!!؟!

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٢

 


بارون باريد و بارون باريد و باز هم بارون باريدن گرفت...اولش حس خوبي بود..اما ديگه ساعتهاي آخر دلم ميخواست فرار كنم از اون همه نم و نا از اون همه سبزي؟؟از اون همه لطافت؟؟نه!اما سرد بود..خيلي سرد!
يه چند روزي رفته بودم شمال..اسمش شماله..اما خيلي چيزاي ديگه با خودش داره يه عالمه كارهايي كه اگه سال تا سال هم بياد اين جا فرصت انجام دادنش رو ندارم..تا دمدماي صبح با حافظ و نهج البلاغه بودن..ساعتها رو مهره هاي سياه و سفيد شطرنج تمركز كردن..امشب سولي هم از مكه مياد..امشب چند تا مطلب عالي در زمينه هنر خوندم..اما خيلي خسته ام لينك دادنش باشه واسه دفعه بعد..ياد خط خطيهايي افتادم كه چند روز پيش درباره موسيقي نوشتم اما همشو لب جاده جا گذاشتم...فكر كنم خوراك خوبي براي گاوها شد..   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢

شکست؟!..آغاز!!



اولش طي يك مراسم آبغوره گيرون تصميم گرفتم تورو از شيشه ماشين پرت كنم تو بيابوناي كنار جاده...شيشه رو كه كشيدم پايين باد خنك دمدماي پاييز حال و هوامو بهتر كرد...ديگه نه آبغوره گرفتم نه غصه خوردم..وقتي رسيدم خونه همه سيمهاتو جابه جا كردم...ناخنمو از ته گرفتم ويه جاي امن قايمش كردم..از وقتي سر و ته گرفتمت انگار دنيا هم سر وته شده...آره!اين جوري بهتره..يه دنياي وارونه براي من و تو..فقط من و تو..حالا ديگه نه از آدمايي كه هر روز به خودشون اين اجازه رو ميدادن كه سرزنش و تحقيرت كنند خبري هست...نه از اون استاد يك دنده كه باعث شد جاي اين كه دوستت داشته باشم ازت نفرت پيدا كنم..اولش فكر كردم شكست خوردم..هر چي مزه مزه كردم جز شوري اشكام طعم تلخي شكست رونتونستم حس كنم..شكست؟؟...اونم دربرابر تو يه الف چوب؟؟صداي يه ملت رو من درآوردم...يعني انقدر عرضه ندارم كه از پس تو بر بيام؟؟بهت قول ميدم ديگه هيچ وقت پيش اون استاد مجنون و اون گروهش برنمي گردونمت...من و تو قرار نيست افسانه بشيم...تو دوست من نيستي مگر اين كه منو دريابي....اينو هيچ وقت فراموش نكن!
خشک سيمی.. خشک چوبی.. خشک پوست..
از کجا می آيد اين آوای دوست؟؟   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٢

 

اين جا رو ببينين...«زن» در نگاه آيت الله مشکيني
حكومت علوي!؟در نهج البلاغه مولا اميرالمونين، از قول پيامبر مي خوانيم كه از آن جايي كه عايشه رو ام المؤمنين مي ناميد..گلايه هاي خود را از او در قالب "زن" بيان كرده..حالا برين و ببينين...ايشون نوشتن..آيت الله جنتي ترجمه فرمودن!جالبه كه آيت الله مشكينی رئيس مجلس خبرگان هستند و مجلس خبرگان می تونه رهبر يعنی ولی فقيه را خلع كنه و آيت الله جنتی امام جمعه ء تهران و عضو شورای نگهبان هستند.



ويگن
در اثر ابتلا به سرطان ديروز در گندل كاليفرنيا در گذشت..

طنزنوشتهاي رويا صدر دروبلاگ بي بي گل!



فقط يه cd از فيلم new nightmare رو ديدم...جرات ندارم cd دوم روبزارم...آخه اين چه فيلماييه كه مي سازن؟؟مجبورن انقدر ترسناك بسازن؟؟دارم از كنجكاوي مي ميرم...پاشم برم ببينم cd دومش چيه...آقا اگه من مردم بدونين از ترس زهره ترك شدم..

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٢

 



نميدونم چه احساسي بهت دست ميده وقتي مي بيني بعد از يك هفته مي توني پاتوبيرون از خونه بزاري و راه بري اونم يه مسافت طولاني .. مثل قديما...حرف بزني و راه بري...بخندي و بازم راه بري...امشب تا پارك نياورون پياده رفيتم...كلي ذوق زده بودم كه مي تونم راه برم..از ذوقم برگشتنه با نسرين مسابقه دو گذاشتم ...محكم تو خيابون خوردم زمين..انگشت دستم برگشته...خيلي جالبه..الان يكي از دوستان مي گفت بايد زرده تخم مرغ بزارم تا دردش بخوابه...امشب تا صبح بايد بنويسم آخه با اين دست سه تار كه سهله مداد هم نمي تونم دستم بگيرم!
فيلم سرگذشت آدل هوگو دختر ويكتور هوگو از سينما 4 پخش شد...سرگذشتي عجيب بود..."من دختر آدمي گمنامم"
من كه هنوز بهت زده ام..به نظر من آدل بيش از اين كه عشق داشته باشه حماقت داشته...يك حماقت!كه هيچ وقت نخواست به عمق اون پي ببره...   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٢

 



دراتاقی که به اندازه يک تنهاييست دل من که به اندازه يک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود مينگرد
به زوال زيبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناريها
که به اندازه يک پنجره می خوانند
آه..
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای در هم و گردن های باريک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی می انديشند که يکشب او را
باد با خود برد....
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٢

 

سايت اينترنتی روزنامه شرق به يونيکود تبديل شد!!!به سلامتي..آخه با pdf كه نميشه روزنامه زد!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢

 

تشکيل سازمان موسيقي ، مشکلات را حل مي کند
بازی با کاغذ...راستی ديگه کی وقت بازی با کاغذ داره؟؟انگار خيلی قديمی شده..موشک درست کردن..بعدم همه شو جمع کردن و از بالای بوم رو سر و کله عابرای کوچه ريختن!يادش بخير..



پدرم روزت مبارک!
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢

 

حس ميکنم از خودم نيستم ، از خود درونم ، جا مانده ام
تو را ، او را ، ديگری را بهتر از خود می شناسم ، خود را نيافته ام ، يا نخواستم که بيآبم !!!!!!!
واين خيال سرکش و ولگردم ، رام نشدنی است ، ياغی است . نمی شود دستش را گرفت ، به هر کجا که بخواهد مرا می برد ، به هر کجا سرک می کشد و من هر لحظه اسير اويم و افسار گسيختگی اش و شبگرديها يش .
در کوچه ی انديشه که به ديروزبر می گردم ، خاطرات ميخ شده به ديوار ذهنم را مرور می کنم ،قدری گرد زمان را با سر انگشت دل پاک می کنم ، فقط سر خوشی می بينم و مجذوب می شوم .



سه شنبه شب ساعت ۹ از کانال چهار برنامه شجريان پخش ميشه...اين خيلی عاليه...اگه رسيدين حتما ببينين!!مطلب کامل در اين مورد اينجا ست!

دومين جلسه بيدل شناسی پنجشنبه ۲۰ شهريور ساعت ۱۰:۳۰ در سالن ۲ تالار انديشه با حضور دکتر سيد حسن حسينی برگزار ميشود...در اين جلسات كه پنجشنبه‌ها برگزار مي شه دكتر حسيني به بررسي شخصيت، شعر و آثار بيدل‌ دهلوي مي‌پردازد. ورود برای عموم آزاد است!!!!   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢

 

اولين فستيوال زنان از برنامه هاي متنوع هنري و تفريحي تشكيل شده است كه از 15 تا 23 شهريور در فرهنگسراي نياوران تهران برگزار مي شود. حضور عموم در اين فستيوال آزاد است و فقط بخشهاي مزون و موسيقي به بانوان اختصاص دارد.
براي ديدن برنامه كامل فستيوال اينجا را كليك كنيد.

صداي گنجشكها فضاي حياط را پر كرده بود, باباي مدرسه جارو به دست از اتاقش بيرون آمد. مرتضي! مرتضي! حواست كجاست؟ زنگ کلاس خورده و مرتضي هراسان وارد كلاس شد. آقاي مدير نگاهي به تخته سياه انداخت. روي آن با خطي زيبا نوشته شده بود: «خليج عقبه از آن ملت عرب است.» ابروانش به هم گره خورد. هر كس آن را نوشته, زود بلند شود. مرتضي نگاهي به بچه‌هاي كلاس كرد. هنوز گنجشك‌ها در حياط بودند. صداي قناري آقاي مدير هم به گوش مي‌رسيد. دوباره در رويا فرو رفت.
مرد بارانی،خاطرات شهيد سيد مرتضي آويني...[ادامه+]

اولين سايت فتو بلاگ ايران!به همراه
كارگاه عكاسي
براي علاقه مندان...

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٢

 

یه روز یه آقایی۵۰ نفر رو جمع کرد و از اونجا که زورش زیاد بود هرروز کتکشون میزد.
عده ای اعتراض میکردند که آقا چرا اینها رو میزنید بعضی ها هم میگفتند به ما چه٬ ما رو که نمیزنه!
آقا پر زور هم هی میزد میگفت زورم میرسه٬ میزنم.
بعد یهو یه نفر ازش خواهش کرد که بیا و به اینها رحم کن.
آقاهه گفت باشه! ولی به شرطی که بیان جلو این جماعت که هی اعتراض میکنند واعصاب من و خرد کردند بگن که اصلا تا حالا از من کتک نخوردند یا اگه خوردند حقشون بوده و هیچ شکایتی ندارند.
عده ای گفتند :میگیم٬ لااقل کتک نمی خوریم. حالا اگه یه روزی زورمون بهش رسید راستش رو به همه میگیم!
اما بقیه قبول نکردند و هنوز کتک می خورند؟!
شاید برای همینه که هنوز خیلی از دانشجوها توی زندانند...
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٢

 

از پريروز که بهت زنگ زدم و گفتم خداحافظ۱۰۰ بار دستم رفت سمت گوشی که يه بار ديگه صداتو بشنوم،نميدونم دوستی معنيش چيه؟اما اين دلتنگی بدجوری اذيتم می کنه..امروز هر بار تلفن زنگ خورد دلم می لرزيد که نکنه تو باشی..هيچ وقت طاقت خداحافظی رو نداشتم..هيچ وقت نتونستم بگم خداحافظ تا بعد..ميدونم که با وجود مامان و بابا کاظم نه احساس دلتنگی می کنی نه گم و گور بودن..خوش به حالت سلاله...فقط همينو می تونم بگم..کاش من جای تو بودم!!!دعا کن برامون..خيلی زياد..شايد اين مدت فرصت خوبی باشه تا خودمون رو بهتر بشناسيم....دوستت دارم.

ياد اين بيت افتادم..

من رشته محبت تو پاره می کنم
شايد گره خورده به هم نزديک تر شويم   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٢

 

هر كي مي خواهد بره مكه انقدر دلش مي گيره؟
فكر نمي كردم اينجوري باشه. يه عالمه اين 2 3 روزه كتاب خوندم ،حس گرفتم. به خودم حالي كردم كه كجا مي خوام برم. خوشحال بودم..... اما الان
فقط يه ترس مونده. مثل ترسي كه آدم از آينده و ناشناخته ها داره. حتما همينه. برام دعا كنين
دعا کنين که بفهمم کجا دارم ميرم. همه بهم التماس دعا گفتن ولی اول همه خودم لازم دارم.
سارا راست می گه از همين الان دلم برای همه تنگ شده. من گريه می خوام .می ترسم. بابا يکی به من زنگ بزنه   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٢

اين رسمشه؟

سلااااااااام دست ميدن. خيلي دستاشون يخه مگه تابستون نيست؟ اا تو كه هنوز همين شكليي . اما تو نه!خوب چي كار مي كنين ؟ زود همه بگن. تو بگو
زندگي
درس
هيچي
اي مي گذرونيم.
اي خوب مي گذرونيم.
نگاه مي كنه فقط
حالا همه نگاه مي كنن فقط
مثل همون موقع از همه شلوغ تره، خاك بر سرت تو كه آدم نشدي، تو كه گوشات بازم بزرگه. چه دماغي عمل كردي. يه نيم ساعتي هم همه بد جوري بار هم مي كنن يه نفر مي گه يكي ديگه اخم مي كنه بقيه هم ريسه مي رن از خنده. از اول با هم خوب نبودن.
شد يه ساعت... هنوز زوده بعد از 3 سال خوب چي كار كنيم؟ اه كه چه حوصلهء آدمو سر مي برين. خوب حالا همه ديگه فقط جوك مي گنو تو هر لحظه بيشتر تو صندليت فرو ميري. فنجون قهوه رو مي گيري دستت ببيني كجاش مي گه انقدر زود همه چي از بين ميره. يعني اون همه رفاقت اون همه اعتماد الان تنها چيزي كه ازش باقي مونده حدود دو ساعت و نيم جوكه؟
نمي توني ، ديگه نمي توني به اون خاطرات بخندي، مي خندي ولي خندت يه مزه اي ميده. انگار داري خودتو بالا مياري.
خوب بچه ها خوش گذشت. دلمون تنگ شده بود. بازم همو ببينيم.
مطمئنم كه من اون كسي نيستم كه دفعهء بعد اين پيشنهاد رو ميدم. مثل اين كه مغزم بازم يه سري پاك كردني داره. ديگه داره خيلي خالي ميشه.
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٢

می ترسم


می ترسم . به خدا می ترسم اون خدا و دار و دستش گولت بزنن . می ترسم وقتی برگشتی ديگه ما رو نشناسی . بگی ديگه باهاتون حال نمی کنم .  فکر کنی ما کثيف و سطحی هستيم (که هستيم) ولی تو که نبايد گول اين حرفارو بخوری . ما دوستاتيم . مگه نه؟  


نمی شه نری؟ مکه رفتنت چی بود آخه ؟

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٢

اگه تنهايی بزاره...


تيک تاک...تا صبح فقط صدای تيک تاک ساعت مياد..صدای چيک چيک قطره های آب...صدای مرگ...صدای سکوت...صدای انتظار..تازه دارم طعم تنهايی رو می فهمم..تازه دارم می فهمم وقتی تنها باشی ديگه نه لباسای رنگ و وارنگ خوشحالت می کنه نه می تونی بخوابی نه می تونی بخوری نه حرفات حلاوت داره نه روزات آفتابيه نه دیگه دلت می خواد از کنج خلوتت پاتو فراتر بزاری...تازه می فهمم وقتی تنهايی همه چيز دست به دست هم می دن تا تو بيشتر سکوت رو حس کنی..تازه می فهمم...آره تازه می فهمم که من نمی خوام تنها باشم..که از تنهايی می ترسم...که وقتی تنهايی واقعی رو درک کنی...همه حرفای فلسفی يادت می ره...همه اون حرفايی که تا ديروز می زدی فراموش می کنی...ميفهمی که تنهايی..می فهمی که اگه تا آخر عمر تو اين اتاق بنشينی حتی يک نفر هم در رو باز نمی کنه تا بدونه تو وجود داری يا نه؟؟خدا چه خوب انسان رو درک کرده...چه بی پروا ميشه بهش نزديک شد...چه راحت ازش ميشه دور شد..عين يه دوست..يه دوست واقعی...از اونايی که يه عمر دنبالش می گرديم...اما هر روز در کنارته و تو نمی فهمی...هر روز واسش حرف می زنی و بازم نمی فهمی که چه احساسی نسبت بهت داره...آهای انسان!خيلی سنگدلی!!...وبلاگ خانومی اين روزا پر از غمه..اما خانومی...اينا که غم نيست..اينا شيرينيه زندگيه..باور کن!

شب بو   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٢

 

اگه شب بو پاكش نكنه:
خوبه   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٢

كنسرت كامكارها 1

از ساعت يه ربع به هشت تا هشت و نيم بين كاخ و پارك نياورون بالا و پايين مي رم..بالاخره همه ميان...بليطا رو كه مي دم دست بچه ها خيالم راحت ميشه...بوی سيگار و عطرای گرون قيمت و شب تابستون و نورای رنگی دور و برت...آدمهايی که تو رديفهای منظم نشسته اند گيجت مي كنه!يه کم می گذره...بالاخره جاتو پيدا می کنی..مثل هميشه بغل بلند گو!!!هنوز جرات نکردم دستمالی رو که اول کنسرت کردم تو گوشم از تو گوشم در بيارم..می ترسم ديگه تو سرم صدای ساز نباشه می ترسم صدای آواز ديگه شنيده نشه..نوازنده ها يکی يکی ميان روی سن..ارژنگ(تنبک)...بيژن(آواز،دف،رباب)...پشنگ(سنتور)...قشنگ(سه تار)..ارسلان(عود،آواز)...اردشير(كمانچه)...اردوان(سنتور)....نيريز(تار)..هانا(دف)...صبا و نجمه و مريم(همخوان)...دلم مي خواست سنتور زدن پشنگ رو مي ديدين..انگار افساز اسبش رو گرفته بود و تو علفزارهاي دور مي تاخت..دلم مي خواست كمانچه زدن اردشير رو مي ديدين..صداي دف و تنبك كه مي خواست قلبت رو جا كن كنه...صداي عود ..ياد بم سه تار خودم افتادم...يهو خجالت كشيدم...سه تار زدن قشنگ رو ديدم و اين بار دلم مثل روزاي تمرين گرفت..دلم از اين كه نمي تونم اين فرصتهاي طلايي رو تو زندگيم ثبت كنم گرفت...ياد چند سال ديگه افتادم...ياد حرفهاي استاد افتادم..ياد ته نشين شدن...موندن...در جا زدن...آسمون سياهه...ستاره ها يكي يكي چشمك مي زنن...سردمه...خودمو مي چسبونم به سولي..قسمت اول برنامه تموم مي شه..قسمت دوم برنامه رنگ و بوي ديگه اي داره...لباساي يك دست زرشكي جاي خودشونو به لباساي رنگارنگ و زربفت مي ده...لباساي محلي..همه به شوق اومدن...اولش به بشكنهاي ني ني مي خنديم...يواش يواش ما هم به وجد ميايم...جاي ارينا خالي..كاش بود و برامون ترجمه مي كرد...اما انگار بدون اين كه بفهميم بيژن چي مي خونه...معني حرفاشو مي فهميم...
شب قشنگيه...از امشب يه شب بوي ديگه به شب بوهاي اين باغچه اضافه مي شه...يه شب بوي ناز و قشنگ كه برام خيلي عزيزه...

شب بو 1   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٢

 



نان را از من بگير؛ اگر ميخواهی؛

هوا را از من بگير: اما

خنده ات را نه.



گل سرخ را از من مگير

سوسنی را که می کاری

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سرريز می کند؛

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زايد.



از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنيا را ديده است

بی هيچ دگرگونی؛

اما خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جويد

تمامی درهای زندگی را

به رويم می گشايد.

...

بخند بر شب

بر روز، بر ماه

بخند بر پيچاپيچ

خيابانهای جزيره، بر اين پسر بچه کمرو

که دوستت دارد،

اما آنگاه که چشم می گشايم . می بندم،

آنگاه که پاهايم می روند و باز می گردند،

نان را، هوا را،

روشنی را، بهار را،

از من بگير

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنيا نبندم.

  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢

 

من شرمندم من از روي شما خجالت مي كشم. همين الان از طريق پريگل متوجه شدم كه ما دزديم. اين ننهء تنبل ما آخرش هم بي شرفي رو به ذره زحمت ترجيح داد.آقا گوليه ببخشيد ما دزديم. پليس بياد ما رو ببره.   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٢

 

سولی اين حماقته که به هم شک کنيم...اونی که بايد بهش شک کنيم يکی ديگه است...ديگه اونجوری باهام حرف نزن!منو ببخش و برام دعا کن..خيلی تنهام!خوشحالم که اين جايی!خيلی زياد.....   
نویسنده : shab boo ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٢

 

واي واي درست شده. الان فهميدم. ميشنوين؟ كلتون سوت مي كشه. گريه تون مي گيره؟ نمي گيره؟
واقعا كه تاسف بر انگيزين!!! چند روز پيش با ننم كه الان هيچ حالش خوب نيست خواستيم راحت اين آهنگه رو از مش گوليه بدزديم. نشد . خدا نمي خواست ما كار بد كنيم. به خاطر همين خود ننم مجبور شد درستش كنه. حالا شده. ميشنوين كه.don't try to fix me i'mnot broken
۳، ۴ روزه كه همش همينا تو گوشمه. اصلا هم جنبه شو ندارم. حسابي تعطيلم كرده. يه جور بدي مثل تاريكي اول غروب روزاي اول پاييز. چند شب پيش كه چند ساعت همش همين كلمات تو سرم تكرار مي شد نشستم كلي وبلاگ نوشتم ولي قبل از پست پاك شد. من نكردم خودش شد. اشكال نداره چون من فقط مي خواستم كه اونا بيان بيرون كه ولم كنن. خوب همونجوري هم شد چون وجودشون مهم نبود . مهم حركتشون از اون ته به اين سطح بود. خوب اونا رسيدن به سطح ولي منو نيووردن. فكر مي كردم منم باهاشون ميام ولي جا موندم. هنوز اون ته جا موندم. كف استخر. پارسال تو اون يكي وبلاگهنوشته بودم که يه حسی هست مثل شيرجه زدن تو آب مثل نفس کشيدن اون زير ولی فقط آب خوردن. مثل بی صدايی اون زير. الان يه سال کمتر يا بيشتر گذشته ولی حسه هنوز همونه. هنوزم زندگی کف يه استخر نشستنه. از اون زير همه رو می بينی که از بالا سرت رد می شن يکی تند رد می شه و آروم يکی کلی آب رو تکون می ده ولی خيلی تکون نمی خوره يکی....... ولی تو همونجا نشستی. صدايی نيست. خودتم صدايی نداری فقط يه صدايی از کلت گاهی مياد. سعی می کنی محلش نذاری اما نمی شه. بعضی وقتا بد جوری ناله می کنه. دلت براش می سوزه. می خوای آرومش کني
بايد دلداريش بدی می گی صبر کن يادته اون روزا رو که نور آفتاب بود و باد بود . علف تازه و گل و تو وخدا؟ يادته که زندگی می کردی يادته که وجود داشتی؟ صبر کن اون روزا می رسن . اونا روخيلی ساله، ۲۰ سالی می شه كه اونا رو زندگي نكردي. اما يه روزي اون روزا رو زندگي مي كني. صبر كن قول مي دم يه ذره ديگه ما هم ميريم بالا نفس بكشيم. ما هم مي ريم بالا انقدر زياد كه بچسبيم به خورشيد. ولي شرط داره ها . اون وقت نگي داري ذوب مي شيا خودت خواستي. خودت خواستي كه از اين زير بياي بيرون.
اما راستشو بخواي مي دونم كه دارم گولش مي زنم. نه اون نه من هيچ كدوم خودمون نيومديم اينجا . هنوزم باور نداريم كه اينجاييم . ديگه خودمون رو هم باور نداريم. خوب پس چه جوري؟
حالا باشه براي بعد
SUDDENLY I KNOًW I'M NOT SLEEPING
HELLO I'M STILL HERE
ALL THAT'S LEFT OF YESTERDAY
HELLO I'M YOUR MIND GIVING YOU
SOME ONE TO TALK TO   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٢

 

پري جون من معذرت مي خوام كه دوستتون ديگه اينجا تشريف ندارن. ببخشيد كه من نمردم اون دوستتون جور منو كشيدن. بابا آخه يعني چي ؟ ناراحتي كه چي؟ چه فرقي مي كرد من بميرم يا تو يا اون؟ مگه نمي گي زندگي چه بي ارزشه؟ خوب پس براي چي غصه مي خوري؟ من و تو الان چقدر زنده ايم؟ پريسا خانومي يه لحظه خودتو فرض كن كه مردي. چقدر ناراحت مي شي ؟هيچي ،باور كن هيچي. شايد بترسي. شايد دلت بگيره. شايد دل بقيه برات تنگ شه اما ناراحت نمي شي. باور كن همه ترس مرگ از نشناخته بودنشه. وگرنه خيلي هم چيز دوري نيست. همه ء آدما هيچ وجه مشتركي كه نداشته باشن اين يكيو همه تجربه مي كنن. هيچ اتفاقي هم نمي افتهخ . هر لحظه گر و گر آدم مياد و ميره ولي هيچي تغيير نمي كنه. خدا همين جا مي مونه. هنوزمخودش خداست ، هنوزم زيبايي هست زشتي هست، غم هست ، حس شادي هست. تلاش هست و جاودانگي هست. براي هميشه. همه ء آدما سالها براي اون آدمايي كه مي شناختن و قبل از خودشون رفتن اشك ريختن غصه خوردن ولي بلاخره خودشونم رفتن و يه سري ديگه هم براي ائنا گريه كردن. يه بار كه يكيو كه دوست داشتم خوابيد و رفت اول گريه نكردم گفتم خوب قرارمون همين بود ديگه ولي بعدش گريه كردم ، ترسيدم وقتي من رفتم كسي گريه نكنه بعدش نفهمم دوسم داشتن يا نه. ولي بعد بعدش بازم ديگه گريه نكردم چونكه فكر كردم اون كه رفته ديگه شايد اصلا براش مهم نباشه كا ما دوسش داشته باشيم. انقدر از اون بالا دلش مي سوزه برامون كه هنوز تو حماقت هاي خودمون غرقيم كه ديگه خيلي بالاتر از اونيه كه احتياج به محبت ما داشته باشه. اون الان همه چيو مي دونه ولي ما .... عين يه جنين هيچي نمي دونيم.
حرف منو قبول نداري ؟ يه سر به اينجا بزن. بد جوري هوس مردن مي كني.   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٢

 

پنجره ها يكي يكي باز مي شن ...دونه هاي اسكناس آروم مي رقصن و روي زمين مي نشينن..طنين صداش تو تموم كوچه مي پيچه..9 سالش بيشتر نيست...اي الهه ناز..آكارديون به زور روي شونه هاش بند شده...يه دختر بچه با شوق تمام مي دوه و دونه هاي اسكناس رو از رو زمين جمع ميكنه...انگار فهميدن كه حضورشون اين ساعت شب خيليا رو بي خواب كرده..خيليا دلشون مي خواد امشب فقط صداي غم بياد..
گوشي رو بر مي دارم
من:الو
-(صداي هق هق گريه)سلام....
من:سلام!تويي!!چي شده؟؟
-هيچي
من:يعني چي هيچي!پس چرا گريه ميكني؟
- سكوت
من:بابا نصفه جون شدم...بگو ديگه!
- ...!!ياسمن شاكر يادته؟؟
من:خيلي وقته ازش بي خبرم!
- چند روزه ديگه 40 مشه!
من:...............
نور قرمز سرگردوني رو پرده اتاق مي افته..بيرونو نگاه مي كنم...پليس 110 اومده...ديگه صداي الهه ناز نمياد...ديگه صداي ساز نمياد..بردنشون!
  
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٢

توهم؟!؟

ميخوام محکم سرمو بزنم به ديوار...شايد ديگه انقدر صدا نده...از صبح يکی داره تو گوشم وز وز می کنه...از تمرين گروه که برگشتم يکی از بين درختا صدام زد...هر چی نگاه کردم هيچ کس نبود..از صبح داره صدام می زنه...يعنی کی می تونه باشه؟؟گوش کن!!! می شنوی؟؟
ساعت چنده؟؟همه خوابند..يکی داره تو کوچه با آکاردئون يه آهنگ قديمی رو ميزنه..
ريشه ها گم شدند..يه عالمه کار مونده..دلم نمی خواد به هيچی فکر کنم ..خسته ام..بس کن!ديگه نمی خوام چیزی بشنوم..   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢

 

سلام
من چه سبزم امروز. ماماني ديگه مي تونه به من افتخار كنه. چون بلاخره امروز كاريو كه از اول تابستون مي خواستم انجام بدم ، كردم.
من
اتاقمو
تميز كردم
هي هي هي هي هي هي آفرين به من.
همهء كتابامو سر و سامون دادم. جزوه هارو جمع كردمو كلي خاك خاطرات اين دو سال و تكوندم . اما ديگه هيچ كدوم رنگ خودشونو نداشتن. فكر مي كنم 2 ماه براي اين همه تغيير زياده اما خوب چي كار كنم ؟ اتفاق افتاده ديگه . از حادثهء زندگي كه نمي شه فرار كرد. البته الان اصلا به خاطر اين همه تغيير ناراحت نيستم. نمي دونم بزرگتر شدم يا بي خيال؟ بد تر شدم يا خوب تر؟ هر چي هست اينو مي دونم كه من ديگه اون اصغر سادهء احساساتي نيستم. حالا نه اينكه خيلي احساساتي بوده باشم نه. همه بهم مي گفتن سلي بي رگ اما الان اينو ياد گرفتم كه هر كوفتي تو دلت هست بذار تو همون خراب شده بمونه تا بگنده بعدم چارش يه با عرض معذرت دستشويي رفتنه. به هر حال كه تابستون جالبيه. يه جور عجيبي همه چي دوره راحت انگار هيچ كس درگير هيچي نيست.خوبه ديگه. واي گفتم ديشب يه سي دي زدم . معركست اول از همه كه چون عشق نيناز اونسنس توشه( جيگر هر كي نداره كباب) تازه قرار شده متن آهنگاشو اينجا براي ننم بنويسم تا بدونه چرا ديشب اصغر تا ساعت 4 صبح تو تختش قلت زدو خوابش نبرد. بعدشم اينكه كلي آهنگاي قديمي داره كه الان داره منو مي كشه با يه حسي بين لتنگي و نمي دونم آرامش. la isla bonita,it's a final..

آهان اصلا يادم رفت براي چي اومده بودم. ننم گفته بگم كه مردم چقدر خير خواهو شيكم پرستن. بعدشم اينكه منو ننم هم مي خوايم بريم خودمونو محك كنيم. مگه ما چيمون كمه . هم بلديم قشنگ آرايش كنيم هم اينكه كار خير كردنمون قلمبه شده هم اينكه خيلي براي روحيه ء آدم خوبه كه بين اين آدماي نيكوكار باشه. فكر كنم ديروز هر چي آدم خوش تيپ بود كار خيرش گرفته بود اومده بود بستني بخوره. راهپيمايي 22 بهمن اين همه ملت در صحنه حضور ندارن كه ديروز داشتن. تازشم عشق من هم اومده بود دار اباد. پرويز پرستويي همين جوري داشتم اون قيافهء فندقشو با اون همه ريش نيگاه مي كردم قربون صدقش مي رفتم كه منو ديد . فكر كنم تا خونه داشتن با زن و بچش مي خنديدن كه اين ديگه چه كس خليه. اما خيلي ماه شده بود با يه تپه ريش. اون جوونه هم كه اسمش يادم نيست بود همون آهان حبيب رضايي . مامانم مي گه فكر كنم واقعا شيمياييه. بسكه سوؤ تغذيه داره خوب حق داره مامانم
به هر حال اميدوارم اين برنامهها هميشه باشه و بتونه كمك هر چند كمي به اين بچه هاي ناناز بكنه.
ما كه هيچ وقت از اين سختي ها نكشيديم نمي دونيم چقدر سخته اما حالا براي خود بچه ها هيچي براي خانواده هاشونم بايد خيلي سخت باشه. مي گم خود بچه ها هيچي براي اينه كه احقم قدر سلامتيمو نمي دونم و هميشه وقتي كسي از سلامتي و فوايدش حرف مي زنه خندم مي گيره ياد كتاب نجواهاي شبانه مي افتم . يه پيرمردي كه تو زندگي همه چي براش بي تفاوته و همش از اين موضوع شكايت مي كنه زنش كه هميشه آدم سادهاي بوده كه پشت نقاب مذهب حماقتشو پنهاه كرده بهش مي گه خدا رو شكر كن كه سالمي. چند وقت بعد پيرمردمريض ميشه و به زنش مي گه ديگه سلامتي هم نيست.
بعضي وقتا فكر مي كنم كه اين بچه هاي مريض خيلي بهتر از ما زندگي مي كنن چون توي هر لحظهء دردو بعدش با تمام وجود احساس مي كنن كه زنده اند. خدا هم هميشه بهشون نزديكه و باهاشون حرف مي زنه. بعد هم چونكه اينجا از زور درد وقت نكردن مثل ما طعم گند اين زندگي رو بچشن يه راست مي رن بهشت.
آخرين حرف هم اينكه خيلي خودمو دوست دارم اينجوري . شايد يه موقع وقت شد بگم چه جوري.
به اين ننهء منهم بگين انقدر شيطون نباشه براي اصغرش تو در و همسايه افت داره بگن اون دختره كه خيلي سرو گوشش مي جنبه مامانشه   
نویسنده : shab boo ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٢